اكتفا ميكنيم .
اگر چه قدرت ابن رشد را در حقيقت براى اين بوجود آورده بود كه فلسفهء ارسطو را كه خود يونانيان آن را نميتوانستند خوب بفهمند و سوء تفاهم و تعبيرات غلط ابن سينا قالب آن را عوض كرده بود به صورت صحيح و اصلى درآورده و در دسترس طالبان فن بگذارد ، ليكن اسباب خارجى چند طورى جمع شده بودند كه او قهرا به طرف علم كلام متوجه گرديد .
در اين زمان فلسفه بقدرى اشاعت يافته بود كه بسيارى از مردم در عقائد مذهبى متزلزل گرديده و بدين بىعلاقه شده بودند و اين سبب شد كه فقها و محدثين خواندن منطق و فلسفه را سراسر حرام كردند .
هر چند ابن رشد خود نيز شيفته و دلدادهء فلسفه بوده است ، ليكن به اين نكته نيز كاملا توجه داشت كه فلسفه و شريعت دو ستون يك كاخ هستند و از اين رو نه ضعف مذهبى را ميتوانست گوارا كند و نه ميتوانست منطق و فلسفه را حرام بداند و بنابراين خود را موظف دانست كه معقول و منقول را با هم سازش دهد .
و اين نيز سبب تحريك اين خيال ( تطبيق معقول با منقول ) گرديد كه او بيك واسطه شاگرد امام غزالى بود و تصنيفات امام مشار اليه در اين موضوع همواره مد نظر او بوده است ، او در علم كلام دو كتاب مختصر نوشت . يكى فصل المقال و تقرير ما بين - الشريعة و الحكمة من الاتصال و ديگرى الكشف عن مناهج الادلة فى عقائد الملة .
اين دو كتاب از مدتى در اروپا چاپ شده و اينك مصريان آن را دارند تجديد چاپ ميكنند .
در كتاب اول اين سؤال طرح شده كه آيا تعليم منطق و فلسفه جائز است يا نه ؟ او جواب داده كه « واجب يا لااقل مستحب است » زيرا در قرآن مجيد خدا در چندين مورد از عالم كائنات بر وجود خود استدلال كرده است و مخصوصا دستور داده كه ما بدان روش استدلال كنيم ، چنان كه از اين نوع آيات فقها استنباط كردهاند كه در استنباط مسائل كار گرفتن از قياس ضروريست . وقتى كه از اين آيات جواز قياس
تاريخ علم كلام ( به همراه تاريخ علم كلام جديد ) — صفحة تاريخ علم كلام 76
مساهمون: سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى
صتاريخ علم كلام ٧٦