و اين آيه چنان است كه مىگويد در آن سرزمين جهل كه درخت دانشى نبود تو را يگانه درخت بارور برهبرى خلق ديد و مردم را بوسيله ى تو هدايت كرد .
مثل « الحكمة ضالَّة المؤمن » يعنى مؤمن جز حكمت چيز ديگر نمىجويد و نمىيابد .
2 - آنگاه كه كودك بودى راه خدا شناسى نمىدانستى 3 - روش پيغمبرى نمىدانستى و چنين اميد در دلت نبود 4 - اين آيه به مناسبت مردم گفته شده است يعنى مردم تو را خدا گمراه ديد و بوسيله ى تو هدايتشان كرد .
5 - تو را در ميان گمراهان يكتا و جدا ديد هدايتت كرد تا مردم با تو آميختند و بدين حقّ دعوتشان كردى 6 - سرگردان و راه خود گم كرده بودى و بدست كافران مكّه گرفتار بودى و راه هجرت نمىدانستى خدا راهنمايت شد تا هجرت كردى 7 - راه قبله نمىدانستى و سرگردان در آن بودى تا تكليف تو را روشن كرديم 8 - اشاره است به آنچه عليّ عليه السّلام نقل كرده است كه پيغمبر ( ص ) فرمود : هرگز به كارهاى مردم جاهليّت رغبت نكردم مگر دو نوبت كه در هر دو خداوند جلوگيرم شد . شبى با تازه جوانى از قريش در بالاى شهر مكه گوسفند مىچرانديم به او گفتم : تو گوسفندهاى من را وارسى كن تا من بروم در شب - نشينى جوانان شركت كنم و از آنجا روانه شدم تا رسيدم باوّل خانه هاى مكّه آواز ساز و دايره شنيدم و گفتند فلان زن و مرد عروسى دارند آنجا به تماشا نشستم و خداوند خواب را بر من چيره كرد تا گرمى آفتاب بيدارم كرد و چون بازگشتم و او از سرگذشتم پرسيد پاسخش گفتم : خوابم گرفت و چيزى نديدم .
باز شبى ديگر گوسفند را به او سپردم و رفتم براى شركت در جشنى و خوابم گرفت و گرمى آفتاب بيدارم كرد و ز آن پس انديشه ى اين كارها نكردم ، و اين بيستمين معنى است كه امام فخر براى اين آيه نقل كرده است كه ما بيشتر آنها را ضمن نقل از ديگران نوشتيم . تفسير صفى عليشاه :
اصل اين باشد كه از توحيد ذات
دور بودى ، محتجب اندر صفات
پس نمودت ره بتوحيد وجود
و آن نبد جز موهبت اندر شهود