نيك ظلمى كه عين معدلت است
نغز جهلى كه مغز معرفت است
اى نكرده دل از علايق صاف
مزن از دانش خلايق لاف
زان كه در عالم خدا دانى
جهل علم است و علم نادانى :
تفسير صفى عليشاه :
در امانت حرفها باشد زياد
عارفان گويند عشق است و و داد
حمل عشق ، آدم تواند كرد و بس
غير او را نيست اين تاب و نفس
چون ز حمل عشق آمد بر ستوه
اين سپهر با شكوه و ارض و كوه
گشت پيدا زان ميان ديوانه اى
هم ز دانش هم ز دل بيگانه اى
آمد از ميخانه بيرون محو و مست
كف بلب ، آتش بجان ، ساغر بدست
ما سوى را هشته زير پا تمام
فارغ از دنيا و دين و ز ننگ و نام
تن مجرّد از لباس ما خلق
كم زمين و آسمانش از پرّ بق « 1 »
سر نه او را بر كف از بهر نثار
بلكه سر را كرده زير پا غبار
گفت حمل بار عشق آن خاص ماست
آنكه زيبد شانه ى ما را كجاست ؟
فرض ما اين كار در لولاك بود
خاص كى ؟ بر ارض و بر افلاك بود ؟
عقل تا بد در شگفت از كار عشق
رفت عاشق پيشه زير بار عشق
سرّ « كنت كنز » آمد در نمود
تا كه آن گنجى كه بدپنهان چه بود
آدمى آمد طلسم گنج ذات
مظهر كلّ شرح اسماء و صفات
ظلم و جهلش عين عدل و دانشست
وضع شيء بر موضعش از بينش است
نفخة الرّحمان نهاوندى : نقل است كه آدم گفت : اين بار امانت را بنيروى خود بردارم يا به يارى حقّ ؟ پاسخ شنيد : هر كه آنچه بردارد به يارى ما است چون آنچه از ما هست بجز بكومك ما نميشود برداشت . و نيز نقل است : چون وقت نماز ميشد علىّ عليه السّلام بيقرار ميشد و به خود ميپيچيد ، چون جهت اينحالترا ميپرسيدند ميفرمود : هنگام اداى امانتى است كه آسمان و زمين و كوه از برداشتن
هامش
( 1 ) يعنى كلاغ