تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
دروغگو هستند . « 1 » و روزى عمر با گروهى در مسجد بود مردى از آنجا گذر كرد ، يك نفر از حضّار بعمر گفت : اى خليفه اين مرد را كه از اينجا گذشت تو ميشناسى ؟ گفت : نه ، گفت : اين مردى است از مردم يمن بنام سواد بن قارب كه در ميان آنمردم شرف و مقامى دارد و همين است كه دوست جنّى او خبردارش كرد : پيغمبر پيدا شده است و پيرويش لازم است . عمر احضارش كرد و پرسيد دوست جنّى تو از پيدايش پيغمبر خبردارت كرد گفت : بلى . پرسيد : همان توانائى غيبگوئى آن روزگار را دارى ؟ او سخت خشمگين شد و گفت : از آن روز كه مسلمان شدم كس با من چنين سخن نگفته ، عمر گفت : پيش از اسلام بتپرستى ما از غيبگوئى تو بدتر بود چرا خشمناك شدى ؟ بگو ببينم دوست پريزاد تو چگونه از پيدايش پيغمبر آگاهت كرد ؟ گفت بسيار خوب : شبى ميان خواب و بيدارى بودم كه آن دوستم سر وقتم رسيد و با پاى خود به من زد و گفت : اى سواد بن قارب اگر خردمندى بفهم و بينديش كه از نسل لؤىّ بن غالب پيغمبرى آمده است كه مردم را بخداپرستى ميخواند سپس چند شعرى خواند كه پريزادها دو دسته‌اند و خوب و بد هستند و تو برو و آن پيغمبر را درياب ، من از سخن او سر خود را از جاى بلند نكردم و گفتم امشب خوابم نبرده بگذار بخوابم ، باز شب دوّم آمد و همان جمله ها را مكرّر كرد و چند شعرى همانند شعرهاى شب پيش خواند و من سر خود بلند نكردم چون شب سوّم همين كار را كرد : دوستى اسلام در دلم افتاد و صبح شترم را آماده كردم و روانه ى مكّه شدم و به راه شنيدم كه پيغمبر بمدينه رفته است و من بمدينه وارد شدم و از آن حضرت پرسيدم گفتند در مسجد است شترم را بستم و وارد مسجد شدم و او با گروهى نشسته بود ، گفتم اى پيغمبر خدا سخنم بشنو ، فرمود بيا نزديك ، رفتم تا جلوش نشستم و شعر خود كه سر - گذشت و سخن جنّى و اقرار بمسلمانى و خواهش شفاعت بود خواندم و آن حضرت و
هامش
( 1 ) استاد شعرانى - رحمه اللَّه - فرموده : اين علامت كه خداوند براى فرق ميان كاهن و نبى ، يا وحى و القاء شياطين بيان فرموده محى الدّين در فتوحات مفصل بيان كرده كه القاى جن و شياطين آنها است كه مشتمل بر كذب و باطل و سهو باشد يا راجع بصنايع دنيوى . و وحى ملائكهء حق و علوم الهى و ترغيب بمكارم اخلاق و از امور آخرتى است . ( مصحّح )