و درد چشم بود بلند شد و عرض كرد : من با تو همكارى ميكنم ، پيغمبر ( ص ) فرمود :
بنشين و تا سه مرتبه پيغمبر سخن خود بازگو كرد و كسى جز علىّ جواب نداد ، در نوبت سوّم پيغمبر ( ص ) فرمود بنشين كه تو برادر و وصى و وزير و وارث و جانشين من هستى بعد از من ، مردم از جاى برخاستند و بابو طالب گفتند مباركت باد كه اگر دين برادر زاده ى خود بپذيرى پسرت فرماندهت خواهد بود ، و هم ثعلبى كه پيشواى اصحاب حديث است در تفسير خود اين حديث را نقل كرده و در كتب اصحاب ما نيز هست .
طبرى : از نوفل بن حارث بن عبد المطَّلب نقل است كه ابن عبّاس از علىّ عليه - السّلام نقل كرده است چون اين آيه نازل شد پيغمبر ( ص ) به من فرمود : مأمور شدهام كه خويشان نزديك خودم را انذار كنم و از بدى عاقبت بترسانم ، من از اين فرمايش پيغمبر به بن بست ماندم و خودم را در اين كار عاجز ديدم چون ميدانستم اگر اين سخن را با آنها در ميان گذاريم آزارمان ميدهند و ناراحت ميكنند از اين روى چيزى نگفتم تا دوباره بپيغمبر امر شد اين دستور را اجرا كند ، به من فرمود غذائى براى ما فراهم كن از يك صاع گندم و ران گوسفند و هم يك عس و ظرفى بزرگ و يا قدحى شير در سفره بگذار و اولاد عبد المطَّلب را جمع كن تا دستورى كه به من رسيده است به آنها بگويم ، من آن چيزها را فراهم كردم و آنها را نيز دعوت كردم كه چهل نفر بودند يا يك نفر كمتر از چهل يا يك نفر بيشتر بود كه عموهاى آن حضرت ، عبّاس و حمزه و ابو طالب نيز در آن ميان بودند ، چون همه فراهم شدند فرمود آن خوراكى كه آماده كردى بياور من آن را آوردم آن حضرت دست دراز كرد و پاره اى گوشت بر داشت و با دندان آن را پاره كرد و بر كناره هاى كاسه بخش كرد و هر پاره اى به جائى نهاد و فرمود بنام خدا بر گيريد و بخوريد همه تا آنچه نياز داشتند خوردند و جاى انگشتانشان نمودار بود و سوگند به خدا كه جان علىّ بقدرت او است آن خوراك كه براى همه آوردم كسى بود در آن ميان كه براى يك نوبت او بس بود آنگاه فرمود آن نوشيدنى را به آنها بده من قدح شير را آوردم همه نوشيدند و سير شدند با اينكه همه ى آن شير را يك نفر بود كه براى يك نوبت شراب خود كند و بنوشد و چون از
تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 448
مساهمون: علي اكبر غفاري
ص٤٤٨