تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير عاملي ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
خواهى رفت ؟ گفت : ندانم ، ملَّاح عاقل بود گفت : اين مرد يا مفلس است يا بيدل يا گرفتار ، آنگه گفت حال خود با من بگو ، حال خود بگفت : ملَّاح گفت : تو را بدان جانب برم باشد كه فرجى پديد آيد او را بدان جانب برد مرد از كشتى بيرون آمد و بر شطَّ دجله مسجدى بود در آن مسجد رفت بعد از ساعتى قاضى شهر با جماعتى عدول درآمدند و نشستند خادمى درآمد از سراى خليفه ايشان را گفت : امير المؤمنين را اجابت كنيد قاضى و جماعت عدول رفتند و اين مرد خود را در ميان ايشان تعبيه كرد و رفت چون در سراى خليفه رفتند فرمان آمد كه امير المؤمنين فلانه را به فلان ميدهد عقد ببنديد ، عقد بستند ، آنگه خادم آمد با ده طبق پر از زر و بر سر هر يك نافه اى مشك نهاده هر طبقى پيش يكى بنهاد اين مرد را طبق نبود خادم ، امير المؤمنين را گفت مردى مانده است كه ويرا طبق نبود ، گفت : نه نامها نبشته بودم ؟ گفت : بلى ، ماده تن را خوانديم يازده تن آمدند امير المؤمنين گفت : آن مرد را پيش من آريد ، چون پيش تخت رسيد دعائى لطيف بگفت ، امير المؤمنين گفت : ما تو را نخوانديم چون است كه در حرم ما ناخوانده آمدى ؟ گفت : يا امير المؤمنين نا خوانده نيامدم گفت : تو را كه خواند ؟ گفت : ايشان را كه خواند ؟ گفت : ايشان را خدم ما ميخواند گفت : مرا كرم تو ميخواند .
چنان مدان كه من اينجايگه خود آمده ام مرا مكارم تو شهريار ، گفت : تعال
امير المؤمنين گفت : مرحبا بداعيك آنگه امير المؤمنين دوات و قلم بخواست و بخطَّ خويش منشور ولايتى نبشت و به وى داد و خلعتى نيكو فرمود و مركب خاصّ به وى داد آنگه گفت كه هر كدام را خدم ما خواند خلعت چنان يافت و هر كه را كرم ما خواند خلعت چنين بيند . « وَطَهِّرْ بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْقائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ » 26 فخر : ابن عبّاس