* ( تَعْرِفُهُمْ بِسِيماهُمْ ) * - 273 كشف نوشته است : نه هر ديده ايشان را بيند نه هر سرى ايشان را شناسد كسى ايشان را بيند و شناسد كه هم بصر نبوّت دارد و هم بصيرت حقيقت . بصر نبوّت از نور احديّت است و بصيرت حقيقت از برق ازليّت . مرتعش گفت : سيماى ايشان غيرت ايشان است بر فقر خود و ملازمت ايشان با اضطرار و انكسار خود ، گوهر درويشى بحقيقت بشناختند و سرّ آن بدانستند و بجان و دل بازگرفتند و يك ذرّه از آن به دنيا و عقبى نه فروختند . بو على درويشى را ديد لاينى « 1 » بر دوش گرفته پاره پاره بر هم نهاده و بر هم بسته بر سبيل مطايبت گفت : اى درويش اين به چند خريدى ؟ درويش گفت : اين بكلّ دنيا خريدم و يك رشتهى از آن به نعيم عقبى ميخواهند و نميدهم . آرى روشنائى گوهر فقر جز بنور نبوّت و روشنائى ولايت نتوان ديد . و مصطفى ( ص ) بنور نبوّت جمال فقر بديد و سرّ آن بشناخت فقر را بر دنيا و عقبا اختيار كرد . دنيا را گفت « اشبع يوما و اجوع يوما » « 2 » و از نعيم عقبى دل برداشت و چشم بر آن نگماشت تا ربّ العزّه او را بستود « ما زاغَ الْبَصَرُ الخ » « 3 » شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه گفت : در هر كس چيزى پيدا است :
در عالم دين پيداست در عارف نور مولى پيدا است در محبّ فناء كون پيدا است در صوفى پيدا است آنچه پيدا است . به اين زبان نشان دادن از آن ، نايد راست .
سيّارهى عشق را منازل مائيم
ز اشكال جهان نقطهى مشكل مائيم
چون قصّهى عاشقان بيدل خوانند
سر قصّهى عاشقان بيدل مائيم
ابو الفتوح نوشته است : در الف سيما ، حمزه و كسائى با ما له خواندهاند و باقى بتفخيم .
مجاهد گفت : علامت ايشان كه ايشان را به آن بشناختند تواضع و خشوع بود . يمان گفت : سكينه و وقار با نحول و هزال « 4 » و شادمانى ايشان بدرويشى بعضى ديگر گفتند :
هامش
( 1 ) بر وزن قايمى جامهى كوتاه درويشها . برهان قاطع .
( 2 ) يعنى روزى سير و دگر روز گرسنه بسر مىبرم .
( 3 ) يعنى نه چشمش به جائى ميل كرد تا آخر .
( 4 ) باريكى بدن و لاغرى .