گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آئى
چو كيوان در زمان خود را بهفتم آسمان بينى
كركس أمل را بكش أمل دراز مكن و دل بر حيات لعب و لهو منه تا بحيات طيبه رسى اى ابراهيم حيات طيبه آن زندگى دل است و طمأنينهى سرّ كه تو ميخواهى .
مجمع : مجاهد - ابن جريج - عطا و ابن زيد گفتهاند : چهار پرنده طاوس و خروس - كلاغ و كبوتر بوده است كه مأمور شد آنها را بكشد و ريزه كند و خون آنها را با پر مخلوط كند . و از امام صادق ( ع ) نيز همين روايت شده است .
ابو الفتوح : اين مرغان كه موصوفند هر يك به چيزى و در هر يك يك معنى است كشتن را شايد از تو كه اين همه معانى در تو جمع شده است بل بيشتر پس تو از وجهى هر چهار مرغى . و از روى ديگر كه به كار ايشان باز نيائى و بجاى ايشان بنشائى و برنج ايشان بنشائى هيچ مرغ نئى . بو العجب پس تو را از كدامان شمارند و در عداد كدامان آرند ؟
سيمرغ نئى كه با تو نام تو برند
طاوس نئى كه با تو در تو نگرند
بلبل نه كه بر نواى تو جامه درند
آخر تو چه مرغى و تو را با چه خرند ؟
در روزگار سليمان عليه السّلام شخصى در بازار مرغى خريد كه او را هزار دستان گويند اگر او را در نوا هزار دستان است تو را در هوى هزار دستان بيش است او را در نوا و تو را در بينوائى . آن مرغك را به خانه بر دو بآواز او مستأنس ميبود . يك روز مرغكى بيامد هم از جنس او بر قفس او نشست و چيزى بقفس او فرو گفت آن مرغك نيز بانگ نكرد . مرد آن قفس برگرفت و پيش سليمان آورد گفت : اى رسول اللَّه اين مرغك ضعيف را ببهاى گران بخريدم تا براى من بانگ كند روزى چند بانگ كرد و مرغكى بيامد و چيزى بقفس او فرو گفت اين مرغك گنگ شد . از او بپرس تا چرا اوّل بانگ كرد و اكنون نمىكند و آن مرغك چه گفت ؟ سليمان عليه السلام قفس پيش خواست و آن مرغك را گفت : چرا بانگ نمىكنى ؟ مرغك گفت : يا رسول اللَّه من مرغى بوده هرگز دام و دانهى صياد ناديده صيادى بيامد و در گذر من دامى بگسترد و دانهاى چند در آن دام فشاند . من چشم حرص باز كردم و چشم