خود مىزد و اشكش جارى بود و به غلامان خويش فرمان داد تا براى پيدا كردن آن علويه و يتيمانش در شهر جستجو كنند ، شايد نشانى از آنها به دست آورد ! و خود نيز در طلب آنها برآمد ! پس از جستجوى بسيار ، اطلاع حاصل كردند كه او و دخترانش در خانهء كفيل شهر به سر مىبرند ، شيخ با عجله به خانهء وى آمد و گفت : آن علويّه كجا است ؟
مجوسى گفت : در خانهء من هستند ، شيخ گفت : مىخواهم او را به خانهام ببرم ! مجوسى گفت : هرگز اجازه نمىدهم ! شيخ گفت : اين هزار دينار را از من بستان و آنها را به من بسپار ! مجوسى گفت : به خدا قسم چنين نخواهم كرد ، حتى اگر صد هزار دينار بدهى ! شيخ با اصرار تقاضايش را تكرار مىكرد ، مرد مجوسى گفت : آن خوابى كه تو ديدهاى من نيز ديدهام و آن قصر براى من آفريده شده است و تو اى شيخ ! به اسلامت تكيه داشتى ! به خدا سوگند : كسى از اهل منزل من در آن شب به بستر خواب نرفت مگر اينكه به بركت وجود اين علويّه مسلمان شد و هم اكنون ما همگى مسلمانيم و بركات آن مخدّره بر ما نازل گرديده است ! آنگاه صورت خواب خويش را تقرير كرد و گفت : رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه به من فرمود : اين قصر براى تو و خانوادهات ساخته شده ، زيرا به ذريّهء من احسان نمودى ، به تو مژده دهم كه تو و خانوادهات همگى به بهشت مىرويد و خداوند شما را از روز ازل مؤمن آفريده است .
« 571 » حكايت ديگرى را سبط ابن جوزى در كتاب خود نقل كرده است كه گفت : [ داستان زير را بر على بن عبد اللَّه بن احمد مقدسى در اين تاريخ برخواندم و او گفت : من اين مطلب را در كتاب جوهرى ] از ابن ابى الدنيا يافتم كه گفت : مردى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديد كه به او دستور داد تا فلان مرد مجوسى را ببيند و به او ابلاغ كند كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىفرمايد : دعايت به اجابت رسيد ! بينندهء خواب از ابلاغ پيام امتناع نمود كه نكند مرد مجوسى تصور كند كه از او توقعى دارد ! بار دوم و سوم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديد و پيامبر به او تأكيد نمود ، تا پيام را ابلاغ نمايد و در ابلاغ رسالت ، مسامحه نكند ، چرا كه
هامش
( 571 ) . تذكرة الخواص ، ص 371 ، چاپ نجف و ص 331 ، چاپ بيروت ؛ بحار الانوار ، ج 2 ، ص 14 .