چهارمين روز است كه ما همگى گرسنهايم و مىدانى كه خوردن مردار در حال اضطرار ايرادى ندارد ، از اين رو اين مردار را برداشتهام تا غذايى براى آنها تهيه كنم ! [ با شنيدن اين سخن دلم سوخت و روحم مضطرب شد ] با خود گفتم : عبد اللَّه ، آيا مىتوان اين جريان را ناديده گرفت و در چه فكرى هستى ؟ به او گفتم : چادرت را باز كن او چادر را باز كرد و من تمام دينارها را به دامن او ريختم و او از شرمندگى سر به زير افكند و به من نگاه نمىكرد و من از همان جا به خانه آمدم ، در حالى كه احساس مىكردم خداوند اشتهاى حج را از دلم برگرفته است ، پس از پايان زمان حج كه حاجيان مراجعت نمودند به ديدن آنها رفتم و قبولى اعمال آنها را از خدا مسألت نمودم ، آنها نيز متقابلا قبولى حج مرا از خدا خواسته و اضافه كردند كه ما تو را در فلان مكان [ يعنى عرفات ، منى و مشعر ] ديدهايم ، من كه مىدانستم به حج نرفتهام ، از سخنان آنان به فكر فرورفتم كه معناى اين سخنان چيست ؟
در همان شب رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه به من فرمود : عبد اللَّه ! شگفتى به خود راه مده ، چون تو يكى از فرزندان ستمديده مرا يارى نمودى ، از خدا خواستم تا فرشتهاى را به صورت تو خلقت نمايد و تا روز قيامت هر ساله به نيابت تو حج را انجام دهد ، اكنون اگر خواستى به حج برو و اگر نخواستى ترك كن ، اما آن فرشته وظيفه خود را انجام خواهد داد .
« 570 » سبط ابن جوزى در كتابش نقل نموده است كه در سال 604 قمرى ، جريان ذيل را براى احمد بن عبد اللَّه مقدّسى قرائت كردم و گويد : در كتاب الملتقط كه از جدّم ابو الفرج ابن جوزى بازمانده قرائت نمودم كه : در شهر بلخ مردى از علويان كه داراى همسر و دخترانى بود سكونت داشت ، وى پس از گذشت زمانى از دنيا رخت بربست ، همسر او گويد : پس از وفات شوهرم با خوفى كه از شماتت دشمنان داشتم ، بلخ را به قصد سمرقند ترك نمودم ، اتفاقا زمان ورود ما به شهر سمرقند مصادف با فصل زمستان شد كه هوا بسيار سرد بود [ چون آشنايى در آن شهر نداشتم ] ، دخترانم را به مسجدى بردم ، براى به دستآوردن غذاى آنها ، از مسجد خارج شدم ، اما متحير بودم كه چه كنم ؟ ناگهان چشمم به روى شخص محترمى افتاد كه مردم دور او اجتماع كرده بودند ، پرسيدم اين مرد كيست ؟
هامش
( 570 ) . تذكرة الخواص ، ص 330 ، چاپ بيروت و 370 ، چاپ نجف ؛ بحار الانوار ، ج 42 ، ص 12 .