تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
پس از بازگشت به منزل ، چيزى به خاطرم رسيد كه از عمل خود پشيمان شدم [ و آن اين بود كه كارآگاهان متوكل از اين كار من با اطلاع هستند ] ، اگر اين كار مرا به متوكل گزارش كنند ، با توجه به دشمنى وى با دودمان پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم خدا مىداند كه با من چه خواهد كرد ؟ ! [ اين انديشهء تلخ هر لحظه مرا آزار مىداد ] تا اينكه همسرم آگاه شد و گفت : چرا آثار ناراحتى را در چهرهء تو مىبينم ؟ علت ناراحتيم را با او در ميان گذاشتم ! او به من دلدارى داد و گفت : خوفى به خود راه مده و بر خدا و جدّ اين سيّد اعتماد كن ! در اين سخن بوديم كه گماشتگان بانو ، در حالى كه مشعل به دست داشتند به در منزلم آمدند و گفتند : بانو را اجابت كن ! آمادهء رفتن به حضور وى شدم ، ولى از شدت خوف ، عقل از سرم پريده بود و بدنم مىلرزيد و هر قدم كه بر مىداشتم گماشته‌اى مىآمد و مىگفت : مادر متوكل در انتظار تو لحظه شمارى مىكند ! چون به كاخ مخصوص رسيدم راهنمايان مرا از اين اتاق به آن اتاق هدايت مىنمودند ، همين كه به غرفهء خاص بانو رسيدم ، خادمى كه با من بود ، گفت : در اينجا توقف كن تا بانو با تو صحبت كند ! [ با روحى سرشار از افسردگى متوقف شدم و منتظر بودم كه چه خواهد گفت ] بر عكس تصورم ، شنيدم كه او با شدّت مىگريد ! از گريهء وى شگفت‌زده شدم ، ناگهان مرا صدا كرد و گفت : اى احمد ! [ نام ابو خصيب ] خدا تو را و همسرت را جزاى خير دهد ، لحظاتى پيش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه فرمود : خداوند تو را و احمد و همسرش را جزاى نيكو كرامت نمايد ، اكنون بگو معناى اين خواب چيست ؟ جريان را تمامى براى او بازگو نمودم و او مىگريست ! در آن هنگام مبلغى مال و تعدادى لباس به من داد و گفت : اين مبلغ براى آن سيّد علوى و اين مبلغ و لباس براى خودت و اين مبلغ و لباس براى همسرت باشد و مجموع هداياى وى يك صد هزار درهم بود ! سپس با تشكر و تقدير از من و دعاى خيرى كه برايم كرد با او خداحافظى نمودم و با شادمانى راه خانه‌ام را در پيش گرفتم ، اما با خود گفتم : كه سيّد را از ماجرا آگاه نمايم ، همين كه در خانهء سيّد علوى رسيدم و دق الباب نمودم ، از درون خانه ، سيّد با چشم گريان به استقبالم آمد و گفت : اى احمد ! هر چه با خوددارى به من بده ، از گريهء سيّد پرسيدم ، گفت : زمانى كه از خانهء شما به منزل آمدم ، جريان را با همسرم بازگو نمودم ، او گفت : هم اكنون برخيز تا نماز بخوانيم و پس از نماز براى بانو مادر متوكل و احمد و