قرآن را در منزل نگاه مىداشت شايد به بركت قرآن و آن دعاها رفع مزاحمت شود كه باز هم اثرى نديد و سنگ پرانى قطع نشد ، ناگهان به خاطرش رسيد كه آنان را به على عليه السّلام تهديد نمايد ، از اين رو در روبروى درى كه سنگها از آنجا پرتاب مىشد ايستاد و در حالى كه آنها را نمىديد به آنان خطاب كرد و گفت : به خدا قسم ! اگر از سنگپرانى دست برنداريد از على عليه السّلام مدد گرفته و شكايت شما را به آن جناب خواهم نمود ! در آن حال سنگپرانى قطع گرديد و ديگر تكرار نشد .
امير شهر حلّه روزى به قصد شكار به صحرا رفت و بر قبّهء « مشهد الشمس » پرندهاى را ديد و يك باز شكارى ، به تعقيب آن فرستاد ، پرنده در حال فرار بود و باز او را تعقيب مىكرد ؛ پرندهء بيچاره به خانهء ابن نما ، دانشمند معروف پناه برد ، اما باز شكارى او را دنبال كرد و در چنگال خويش گرفت و ليكن ديرى نگذشت كه باز شكارى از حركت باز ايستاد و پر و بال او لرزيد و پايش در جا خشك شد ! همراهان امير كه اين منظره را به چشم ديدند به وى گزارش نمودند ، او دانست كه اين مشهد نزد خداوند عظمت بالايى دارد ! اين جريان را بزرگ شمرده و به تعمير آن قبّه همّت گماشت .
« 569 » ابن جوزى حنبلى مذهب ، در كتاب تذكرة الخواص گويد : عبد اللَّه بن مبارك يك سال به حج مىرفت و سال ديگر ، در جنگ شركت مىنمود و اين عمل را مدت پنجاه سال ، ادامه داد . در يكى از سالها كه نوبت حج رفتنش بود ، در حالى كه پانصد دينار به همراه داشت به بازار شتر فروشان رفت ، تا شترى را براى سفر حج خريدارى نمايد در راه به خرابهاى رسيد و علويهاى را ديد كه مرغابى مردهاى را گرفته و بال و پر آن را پاك مىكرد ! عبد اللَّه گويد به او گفتم : با اين مردار كه خوردن آن حرام است چه مىكنى ؟ گفت :
اى عبد اللَّه ! از كارى كه به تو ارتباط ندارد پرسش مكن ! فورا در دلم چيزى گذشت كه نكند اين علويه به اين مردار نياز دارد ، از اين رو سؤالم را تكرار نمودم ، او گفت : عبد اللَّه اكنون كه اصرار دارى ، ناچار رازم را براى تو بازگو مىكنم ، من علويّهاى بىسرپرست هستم و چهار دختر يتيم دارم ، پدر آنها مدت كمى است كه از دنيا رفته است و امروز
هامش
( 569 ) . تذكرة الخواص ، ص 328 ؛ بحار الانوار ، ج 42 ، ص 11 .