« 572 » و نيز ابن جوزى ، در كتاب خويش از جدّش ابو الفرج ، با اسناد به ابن خصيب نقل كرده است كه گفت : من نويسنده و دفتر دار امور مالى مادر متوكّل بودم ، در آن هنگام كه در دفتر كارم به بررسى دفاتر مشغول بودم ، ناگهان يكى از گماشتگان در حالى كه كيسهاى محتوى يك هزار دينار در دست داشت ، نزدم آمد و به من داد و گفت : بانو مىگويد : اين مبلغ را در بين نيازمندان توزيع كن ، زيرا اينها از پاكيزهترين اموالم مىباشد و ضمنا اسامى آنها را برايم ارسال كن ، تا در نوبتهاى بعد نيز ، اموالى براى آنها تهيّه كنم ! ابن خصيب گويد : كيسه را برداشتم به منزل آمدم و دوستانم را دعوت كردم ، تا افراد مستحقى را كه مىشناسند ، به من معرفى كنند و آنها افرادى را معرفى كردند و با شناخت افراد نيازمند ، مبلغ سيصد دينار بين آنان توزيع كردم و بقيّهء مال نزدم ماند و تا نيمه شب ، انتظار داشتم ، شايد نيازمند ديگرى پيدا شود ، اما خبرى نشد . ناگهان كوبهء در به صدا در آمد ، پرسيدم كيست ؟ گفت : فلان مرد علوى هستم [ با خود گفتم او همسايه من است و هيچ گاه به سراغ من نيامده است ، علت مراجعهء نابهنگام وى به من چيست ؟ ] دستور دادم در را باز كنند ، او بر من وارد شد ، پس از سلام و تعارفات معمول و تكريم وى ، گفتم : چه باعث شد كه در اين نيمه شب ، به منزل ما آمدى ؟ گفت : در اين وقت ، مردى از فرزندان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ديدنم آمد ، چيزى در خانه نداشتم كه غذايى براى او تهيه كنم ، به اين دليل به خانهء شما آمدم ، تا مبلغى اگر چه اندك باشد به رسم قرض از شما بستانم تا نزد مهمانم ، شرمنده نشوم ! و من از مال موجود يك دينار به او دادم و گفتم اين وجه بلا عوض مىباشد ، وى از من تشكر نمود و راهى خانهاش شد ، همسرم كه جريان را مىشنيد ، پس از رفتن آن سيّد گريه كنان نزدم آمد و گفت : آيا حيا نكردى كه يك دينار به اين مرد علوى كه ميدانى مستحق است ، دادى ! گفت : هر اندازه از آن مال كه نزد تو مانده است به او بده ، سخن همسرم در من اثر گذاشت و فورا در پى او روانه شدم و او را صدا كردم و مبلغ موجود را تمامى به او دادم !
هامش
( 572 ) . تذكرة الخواص ، ص 371 ، چاپ نجف و ص 331 ، چاپ بيروت ؛ بحار الانوار ، ج 42 ، ص 14 .