فرزند ابو دلف [ با شنيدن اين حديث آتش خشم ، در سينهاش شعلهور گرديد و ] با پرخاش گفت : نظر شما در بارهء حرم ابو دلف چيست ؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى نسبت به وى داشته است تا نطفهء من ناپاك باشد ، با اينكه من از دشمنان سر سخت او هستم ، در آن حال ابو دلف به مجلس وارد گرديد و از ماجرا آگاه شد و گفت : ترديدى در صحت اين روايت وجود ندارد و اين فرزند من هم « ولد الحيض » و هم « ولد الزنا » است ! زيرا در آن زمانى كه بيمار و در خانهء برادرم بسترى بودم ، پس از گذشت اندك زمانى كه حالم رو به بهبود مىرفت ، در يكى از روزها كنيزكى بر من وارد شد تا كارهايم را انجام دهد قلبم به او تمايل نمود و خواستهام را با او در ميان گذاشتم ، او در آغاز امتناع كرد گفت :
من حائضم ! اما حرف وى در من اثر نكرد و بزرگى و عظمت خود را به او گوشزد نمودم و با او همبستر شدم و اين فرزندم ، از آن مقاربت به وجود آمده است و بنا بر اين هم فرزند حيض است و هم زاده زنا [ و به همين علت به دشمنى با على افتخار مىكند و حقيقت خود را آشكار مىنمايد ] .
مؤلف گويد : پدرم حكايتى نقل كرد و گفت : روزى در جمع دوستانم از يكى از خيابانهاى بغداد مىگذشتيم ، در بين راه بسيار تشنه شدم به يكى از همراهان گفتم ، از اين خانهها آبى برايم تهيه كن وى به در منزلى رفت و آب خواست ، من و ديگر دوستانم در گوشهاى در انتظار او نشستيم ، ناگهان ديدم دو پسر بچه در حالى كه به بازى مشغول بودند ، يكى مىگفت : امام و رهبر مسلمانان پس از پيامبر على بن ابى طالب عليه السّلام است و ديگرى مىگفت : ابو بكر ، من با خود گفتم آرى رسول خدا فرمود : يا على ! ترا دوست نمىدارد مگر مؤمن و كسى با تو دشمن نمىگردد مگر ولد حيض ، در آن حال زنى از خانه خارج شد و در حالى كه ظرف آبى در دست داشت به من تعارف نمود و گفت : تو را به خدا سوگند مىدهم آنچه را با خود مىگفتى برايم بازگو كن ! گفتم : روايتى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ياد آوردم كه به تكرار آن نيازى نيست ، او با سوگند اصرار داشت كه روايت را براى او بازگويم ، حديث را براى وى بازگفتم ، او به من گفت : آقاى من اين حديث صحيح است زيرا اين دو كودك فرزندان من هستند ، آن كه على عليه السّلام را دوست مىدارد در حال پاكى من نطفهاش بسته شده و ديگرى كه مىگويد ابو بكر خليفه است فرزندى است كه با اصرار
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 463
مساهمون: العلامة الحلي
ص٤٦٣