پدرش در حال حيض نطفهاش منعقد گرديده است و به همين سبب با على عليه السّلام دشمن مىباشد ! « 568 » يكى از پارسايان كه هميشه مردم را اندرز مىداد ، در يكى از روزها ضمن وعظ و ارشاد ، رشتهء سخن را به مدح على عليه السّلام كشاند و در مدح مولا داد سخن داد و مردم را با شهد ولايت ، سيراب نمود و سخن به درازا كشيد و آفتاب به غروب نزديك گرديد و هوا تاريك شد ، در آن حال ، واعظ رو به آفتاب نمود و اين اشعار را سرود :
لا تغربى يا شمس حتى ينقضى * مدحى لصنو المصطفى و لنجله
يثنى عنانك إن اردت ثنائه * أنسيت يومك اذرددت لأجله
ان كان للمولى وقوفك فلي * كن هذا الوقوف لخيله و لرجله
اى آفتاب لحظاتى آرام باش و غروب مكن ، تا ستايش پسر عموى پيامبر و فرزندش را به پايان برم ، اگر طالب شنيدن مدح و ستايش او هستى ، عنان خود را برگردان و بشنو آنچه را براى مردم مىگويم آيا به ياد دارى كه يك روز ، براى مولايم على در حالى كه به غروب نزديك شده بودى ، توقف نمودى تا نماز عصرش را به جاى آورد ؟ بگذار توقف امروز تو نيز ، به خاطر او و دوستانش باشد ! آفتاب با شنيدن سخنان واعظ ، برگشته و هوا روشن گرديد و تا پايان مدح آن حضرت عليه السّلام همچنان متوقف بود ! اين جريان در حضور جمعى به وقوع پيوست و با چشم خود اين منظره را تماشا نمودند و اين قضيّه در نزد عامهء مردم شهرت يافت .
مؤلف گويد : در شهر حلّه مردى كه به ديانت و صلاح مشهور بود وجود داشت كه هميشه ملازم تلاوت قرآن بود و جنيان از روزنهها و پنجرههاى بسته به طرف او سنگ پرتاب مىكردند و او را سنگباران مىنمودند و اصرار در آزار وى داشتند ! [ و اين عمل آنچنان با شدّت ادامه داشت كه زندگى را بر او تلخ كرده بود و راه فرارى هم در پيش نداشت ] و من خود آن مواضع سنگ پرانى را به چشم ديدم ! وى براى جلوگيرى از عمل آنها مرتبا به دعا و تعويذ و قرائت قرآن روى مىآورد ، اما فايدهاى نديد ! ناچار دعاها و
هامش
( 568 ) . بحار الانوار ، ج 41 ، ص 191 ؛ تذكرة الخواص ، ص 55 .