تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
او بود با وى به گفتگو مىپرداخت و پس از ترك مجلس به نزد من بازمىگشت و برايم بازگو مىنمود و از او به خوبى ياد مىكرد و بر عقل و درايت او آفرين مىگفت : در يكى از شبها كه به خانه آمد ، خيلى ناراحت بود و از خوردن شام امتناع كرد ساعتى گذشت كه نه او چيزى مىگفت ، نه من ، ولى اين سكوت در نظرم بىعلت نبود ، فكر كردم شايد سكوت به خاطر عملى ناپسند ، يا حركتى بر خلاف ادب از سوى من بوده از اين رو به خود جرات دادم و از ناراحتى او پرسيدم ، در جوابم گفت : فرزندم امشب از نزد پليدترين و خبيث‌ترين مردم روى زمين آمده‌ام ! گفتم : او كيست ؟ گفت : معاويه ! گفتم : چرا ؟ گفت : پس از ساعتى كه با او صحبت مىكردم ، پرسيدم يا امير المؤمنين ، اكنون كه عزت تو بالا گرفته و به حد عالى رسيده است چه خوب است ، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نيكوتر كنى و به اعمال خير بپردازى ؟ معاويه گفت : منظورت چيست ؟ گفتم : اگر اين برادرانت از بنى هاشم كه مدت زمانى است در حكومت تو مظلوم زيسته‌اند ، مورد لطف و مرحمت قرار دهى و صلهء رحم به جا آورى بسيار به جا و مناسب است ! زيرا آنان در حال حاضر پناهگاهى كه از آن هراس داشته باشى ندارند ! معاويه گفت : هيهات هيهات چنين پيشنهادى نزد من قابل قبول نيست ، زيرا فردى از قبيلهء تيم ( ابو بكر ) قدرت به دست گرفت و با عدل رفتار نمود و كرد آنچه را كه بايد بكند ، ولى به خدا سوگند ديرى نگذشت كه از دنيا رفت و زير خاك پنهان شد و نامش نيز مدفون گرديد و اگر گهگاهى از او ياد مىشود ، فقط مىگويند : ابو بكر چنين و چنان كرد ، سپس اين حكومت به دست يكى از تيرهء بنى عدى ( عمر ) رسيد ؛ وى دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حكومتش با جديّت و تلاش مستمر ، خدماتى ارزنده انجام داد ، ولى به خدا سوگند ! ديرى نگذشت كه نامى و نشانى از او نماند و اگر گاهى از او نامى به ميان آمد ، گويند : عمر چنين و چنان كرد . سپس زمام امر به دست عثمان از قبيلهء بنى امية كه كسى در نسب مانند او نيست رسيد ! و كرد آنچه كرد ، اما به خدا قسم ديرى نگذشت كه از دنيا رفت و نامى و نشانى از او و عملكردش باقى ماند اما اين برادر بنى هاشم يعنى رسول خدا كه ملك به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنه‌هاى مساجد ، نام او ، به عظمت ياد مىشود و مردم « اشهد ان محمدا