اقبال به اين شكل درآيد . « 1 » فلسفهء خودى اقبال تشريح مفهوم جهان را از لحاظ نبوّت نيز بر عهده گرفته است و نيازى نيست كه كليهء نمودهاى علمى جهان كه تاكنون شناخته و دانسته نشده است ، به اين معنى پيوند داده شود و دليلى هم ندارد كه نمودهاى علمى ديگرى كه در آينده كشف خواهد شد به همين نحو به آن پيوند داده شود .
اين اتحاد بين فلسفه و تعليمات نبوّت ، نشان روشنى از ترقّيات فكرى بشر است و همين معنى ، عصر جديدى را در تاريخ فكرى بشر ايجاد كرده است ، عصر جديدى كه پيشاهنگ و منادى آن اقبال است !
در نتيجهء اين اتحاد معرفت طبيعت با فطرت بشر كه صلح و پايدارى و وحدت جهان بشريت منوط به آن است براى اولين بار در تاريخ به شكل منظم و سازمان يافتهاى كه بتواند فكر مردم اين عصر را اقناع كند و مورد استقبال همهء جهانيان قرار گيرد ، به ظهور پيوسته است .
اقبال كه خود از نشر و بسط فكرش در اينباره به خوبى آگاه است سهم خود را در اين موضوع تشخيص داده است و آنچه دربارهء اهمّيّت فكرش گفته است از مقولهء مبالغههاى شاعرانه و خودستايى نيست بلكه مبتنى بر حقايق ثابت و مسلّم است كه به طور مطلق سكوت وى در اين زمينه جايز نبوده و نبايد از اظهار آن خوددارى كند ، و با توجّه به همين موضوع است كه مىگويد :
هامش
( 1 ) . خوشبختانه در عصر حاضر علامه استاد جليلالقدر مرحوم طباطبايى اين مشكل را به تصديق همهء متفكران امروز حلفرمود ، و تفسير الميزان شاهد اين مدعاست .