عشق چون با زيركى همسر بود * نقش بند عالم ديگر بود
خيز و نقش عالم ديگر بنه * عشق را با زيركى آميز ده !
اقبال به روشنى و با حضور ذهن دربارهء اين انقلاب عظيم فكرى غير قابل مقاومت جهانى را مىبيند و مىگويد :
انقلابى كه نگنجد به ضمير افلاك * ببينم و هيچ ندام كه چه سان مىبينم !
و در جاى ديگر ضمن يك بيت شعر كه به زبان اردو سروده است در تأييد اين ادعا مىگويد : « آنچه را چشم مىبيند زبان از ابراز آن عاجز است ولى من وقتى كه فكر مىكنم با تعجب و حيرت ملاحظه مىكنم كه چگونه و به طور آشكار اين جهان تغيير مىكند ! »
اقبال ترديدى ندارد كه فلسفهء او منادى ظهور اين انقلاب عظيم فكرى است . به همين علت با صراحت مىگويد :
حادثه وه چه الهى پرده افلاك بين هى * عكس آن كايرى آينهء ادراك بين هى
يعنى آن حادثهء عظيمى كه پشت پردهء افلاك مستور است ، انعكاسش در آينهء فكر من موجود و مشهود است .
در جاى ديگر همين معنى را به مضمون ديگرى بيان مىكند . به اين شرح كه نظم نوين جهان هنوز پشت پردهء تقدير مكنون و مستور