اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه از ميان اين همه مفاهيم و معانى به اقتضاى اهمّيّت صفات ، چه معنى و چه مفهومى در حقيقت با واقعيتها و نمودهاى روز هماهنگى دارد ؟ بديهى است كه اگر چنين معنايى يافت شد بايد با واقعيتها يا نمودهاى علمى هميشه به قدرى محدود مىماند كه براى هر فيلسوفى بسيار مشكل است كه به وسيلهء مساعى فردى خود و با كمك واقعيتها يا نمودهاى علمى معلوم زمان خود به اين معنى دسترسى پيدا كند و در حقيقت تحصيل اين معنى به قدرى صعوبت دارد كه بايد آن را از رديف امكانات خارج دانست .
بنابراين هر فيلسوفى مىكوشد تا در پرتو واقعيتها يا نمودهاى علمى معلوم عصر خود ، مفهومى از حقيقت را متشكل سازد و بر اين اساس فلسفهاى ايجاد كند ، ولى تاكنون هر فيلسوفى مفهوم ناقص و بىارزشى از حقيقت را متشكل ساخته و بر اساس آن ، فلسفهء خطايى را به وجود آورده و براى تقويت و تأييد فلسفهء غلط خود نيز يك رشته استدلال نامربوط و پوچ طرح كرده است و تاكنون هيچ فيلسوفى پيدا نشده است كه اعتبار و اصالت استدلالش از انتقاد شديد و تعرض ساير فلاسفه مصون مانده باشد .
بنابراين اختلافات متقابل فلاسفه ، يعنى نقد و انتقاد بر افكار يكديگر در ميان اين طبقه ، امرى ساده و رايج و بىپايان است .
اگر فيلسوفى بكوشد تا فلسفهاش را بر اساس انتقاد ساير فلاسفه اصلاح كند از انجام اين منظور عاجز خواهد ماند ، زيرا اگر براى رفع يك نقص از فلسفهاى كه اصولًا از پايه و مبنا خطا باشد ، اقدامى به عمل آيد ، خود به خود يك عده نواقص و معايب ديگرى پيدا خواهد شد .
براى اينكه هر فيلسوفى به معنى واقعى حقيقت برسد فقط دو
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 494
مساهمون: أحمد أمين
ص٤٩٤