فلسفه مانند شعر عبارت است از ابراز محبت و عشق شخص ، با اين توضيح كه هر كسى ميل دارد عشقى را كه در خود احساس مىكند ابراز كند . فيلسوف وقتى احساس مىكند كه مىخواهد عشقش را تعميم دهد با مردم به طور ساده و مستقيم صحبت نمىكند ، بلكه برعكس براى مردم توضيح مىدهد كه چگونه مفهومى را كه از حقيقت در نظر گرفته است با همهء واقعيتها و نمودهاى مسلّم علمى مربوط است . روشن است كه اين طرز اظهار و ابزار بىاثر نخواهد بود ، زيرا به طور ناخودآگاه مطلع است كه طبيعت بشرى در آرزوى رسيدن به مفهوم حقيقتى است كه بتواند كليهء واقعيتهاى متفرق و متشتت جهان را به شكل يك وحدتى درآورد ، و اوست كه اين عمل را فىالحقيقه انجام دهد .
اقبال اين معنى را ضمن يك بيت شعر كه به زبان اردو سروده اينطور بيان مىكند : « حقيقت فلسفه و شعر چيست ؟ حقيقت فلسفه و شعر حرف تمنا و آرزويى است كه گوينده جرأت نمىكند آن را به زبان بياورد » .
فيلسوف چگونه آن مفهوم حقيقى را كه به روش فلسفى او اعتبار مىدهد به دست خواهد آورد و مىكوشد تا كليهء واقعيتها يا نمودهاى علمى نادرست را تعديل و تصفيه كند و همان عامل به عنوان ميزان و مقياس دايمالتزايدى معتبر شمرده شود و همهء واقعيتهاى علمى حقيقى را تأمين كند .
مسأله اين است كه فكر و هوش بشر مىتواند يك سرى مفاهيم معنوى و مادى مربوط به حقيقت جهان را شكل دهد و حتّى كوچكترين تغييرى در صفات ، منتهى به تغيير در مفهوم و معنى مىشود .
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 493
مساهمون: أحمد أمين
ص٤٩٣