و ضمن سير طبيعى به مقصد حقيقت ، بتهاى خود را نابود خواهد كرد .
اقبال ضمن دو بيت شعرى كه به زبان اردو سروده است به اين معنى اشاره مىكند آنجا كه مىگويد :
« علمى كه با قلب و الهام نديم و مأنوس شده باشد مانند ابراهيمى است كه بتهاى خود را مىشكند .
همچنين علمى است كه در آن تجليات كليم با مشاهدات حكيم ممزوج نشده باشد » .
به عبارت ديگر علمى كه عالم طبيعى به وسيلهء درك واقعيتهاى مشهود و محسوس به دست مىآورد ، مادامى كه با بصيرت روشنايىبخش موسى مقرون نباشد فقط علمى خواهد بود كه از آن به كمبصرى تعبير مىشود .
مطلب فقط اين نيست كه فيلسوف وقتى فلسفهاش را در خصوص حقيقت مىنويسد ، نمىتواند خود را از تمنياتش جدا كند بلكه واقع امر اين است كه كليهء تمنيات او از اطراف مفهوم حقيقتى كه براى توضيح و تفسير آن مىكوشد متمركز شده است . فيلسوف فقط عاشق آن مفهوم است اعم از اينكه آن مفهوم مادى باشد يا معنوى . اين معنى حقيقتى مسلم است و به طورى كه گفته شد معنايى كه هر شخصى از حقيقت جهان در نظر مىگيرد نيروى محرك حيات اوست و فيلسوف از اين قاعده مستثنى نيست . در حقيقت فيلسوف تحت فشار همين معنى قرار گرفته او فلسفهاش را مىنويسد و مىخواهد آن مفهوم حقيقتى را كه در نظر گرفته ، همه جا پذيرفته شود و مرد خود را در قالبى بريزند كه او براى آنها انتخاب كرده است و بتوانند منافع آن را كسب كرده و از ضررهايى كه به نظر او مىرسد اجتناب كنند و براى اين منظور است كه پيروى از فلسفهاش را ضرورى مىداند .
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 492
مساهمون: أحمد أمين
ص٤٩٢