داشت .
نياز به تشكل يا شكل گرفتن اظهارات و ادعاهاى الهامى كه به وسيلهء عالم طبيعى احساس مىشود نيز مربوط به اين حقيقت است كه يك سرى از وحدتهاى كوچكتر وحدت بزرگترى را مىسازند و ما به حكم طبيعت جهان و همچنين به حكم فطرت خود مجبوريم اين واقعيتها را به عنوان واحدهايى بشناسيم و درك كنيم .
اين صورت اجبار فطرى ما دير يا زود عالم طبيعى را مجبور خواهد كرد تا به مرحلهاى كه نمودهاى كشف شده به وسيلهء او فقط به صورت اظهار يا ادعا يا الهام و مفهوم قابل اعتبارى كه واقعيتها يا نمودها را به صورت سنتزى درآورد و نمودهاى سراسر جهان را با يكديگر تلفيق كند .
هنگامى كه حتّى عالِم طبيعى نمودهاى جهان را به وسيلهء چنان اظهارى يا به شكل قضيهء فرضيهاى بيان مىكند ، مطلب چندان مهم نخواهد بود كه او را عالِم طبيعى يا فيلسوف بناميم ، زيرا فيلسوف نيز نمودهاى جهان را به كمك نوعى مفهوم الهامآميز جهانى و كلى بيان مىكند . كارى را كه عالم طبيعى امروز در مقياس كوچكتر يا در مقياس وسيعترى انجام بدهد ، همانى است كه در مقياس وسيعترى به وسيلهء فيلسوف انجام گرفته است .
فيلسوف اصولًا واقعيتها يا نمودهايى را كه عالِم طبيعى در زمان معينى به كمك يك معناى الهامى يا به صورت هيپنوتزى ( قضيهء فرضيهاى ) در اختيار ما قرار داده است ، تشريح مىكند . اين معنى چه روحانى باشد و چه مادى به نظر او نمودها يا واقعيتهاى جهان را به شكل يك وحدتى با يكديگر تلفيق مىكند .
بدين ترتيب مطلب به قدر كفايت روشن است كه اصولًا بين عالم طبيعى و فيلسوف ، تفاوتى
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 487
مساهمون: أحمد أمين
ص٤٨٧