قبلًا به ملكهء سبا ابلاغ شده بود . ملكه ملاحظه كرد كه به هر حال اين احتمال وجود دارد همانطور كه شيشهها را آب تصور كرده بود ، امكان دارد كه در قضاوت مربوط به اشيايى كه آنها را به عنوان حق ، عبادت مىكند اشتباه كرده باشد و در هر صورت محتمل است آفتابى را كه خدا مىدانسته و آن را مىپرستيده است خطا باشد . بدين سبب فوراً اعلام كرد كه دعوت را پذيرفته و به آن ايمان آورده است .
مقصود از بيان اين واقعه تأكيد در اين امر است كه عامل نبوّت براى جلوگيرى انسان از ارتكاب خطا و اشتباهات ، به واسطهء الهام ناروا مؤمنه و وسيلهاى الهى است .
ابزارى را كه ما اصطلاحاً عقل يا هوش مىناميم ، فقط براى كشف ارتباط درونى بين وحدتهايى است كه به وسيلهء الهام صورت مىگيرد و از همين جاست كه ذهن از يك وحدت به وحدت ديگر سير مىكند و مىكوشد تا ارتباط آنها را با يكديگر كشف كند و در نتيجه الهام مىتواند وحدت بزرگترى را كه مقدارى از اين وحدتها ، اجزاى آن هستند درك كند و اين عمل فقط در اجزاى يك كل منعكس مىشود و نمىتواند تمام آن كل را فرا گيرد . در اين ضمن الهام ، به يك وحدتى دسترسى پيدا مىكند كه عقل ، بدون اينكه متوجّه باشيم ، از آن فاصله گرفته است .
عقل راه هدف را به ما نشان مىدهد . ولى خود به هدف نمىرسد بلكه رسيدن به هدف فقط وسيلهء الهام است و با توجه به اين موضوع اقبال مىگويد :
گذر با عقل سهى آگى كه يه نور * چراغ راه هى منزل نهى هى
يعنى به پيش برويد و عقل را پشت سر بگذاريد زيرا اين روشنايى فقط چراغ راه است نه مقصد . و در جاى ديگر مىگويد :