واضح و بديهى است كه كفار در پاسخ به پرسش فوق به هيچ وجه مطلبى نداشتند كه بتوانند با دليل و برهان اظهار كنند ، و براى مثال به قسمتى از جهان اشاره كنند و بگويند : « اين است خلقت شريك خدا كه ما به او عقيده داريم » .
پس وقتى در سراسر جهان يك نوع قوانين براى ماده نافذ و مؤثر است چگونه مىشود ادعا كرد كه آفرينندهء قسمتى از جهان آفرينندهء ساير قسمتهاى ديگر نيست ؟
اقبال نيز مانند ساير فلاسفه ، جهان را با فلاسفه ، جهان را با وجود اين همه تنوع و اختلاف عبارت از يك وحدت مىداند و به همين دليل مىگويد :
زمانهايك ، حياتايك ، كائنات بهىايك * دليل كمنظرى قصهء قديم و جديد
يعنى زمان يكى ، حيات يكى و جهان نيز يكى است در اين صورت عنوان قديم و جديد دليل كوتاهنظرى كسانى است كه به اين معانى عنوان قديم و جديد مىدهند !
به همين علت است كه فلسفهء اقبال مانند هر فيلسوفى داراى روش فكرى معينى است . به هر حال يك اختلاف اساسى بين اقبال و ساير فلاسفه وجود دارد و آن اختلاف در اين حقيقت نهفته است كه طبق نظر اقبال ، اصل وحدت جهان يا حقيقت نهفته است كه طبق نظر اقبال ، اصل وحدت جهان يا حقيقت جهان كه اين همه تنوع را به وحدت مبدل مىكند همان خدا با همهء صفاتش است ، كه در آخرين تعليمات پيامبر صلى الله عليه و آله نيز مصور و مجسم شده است . از طرف ديگر بايد دانست كه فلاسفه دربارهء حقيقت جهان ، افكار كاملًا مختلفى دارند .