تا كجا طوف چراغ محفلى * ز آتش خودسوز اگر دارى دلى
اين اشعار به وضوح نشان مىدهد كه اقبال تا چه حد مخالف تحصيل و تعليم و تربيت مستعار است ! و با اين شدّت بر روش تعليم و تربيتى كه از بيگانگان گرفته مىشود حمله مىكند و با كمال علاقهمندى معتقد است كه بايد آن روش آموزش و پرورشى را به دست آورد كه محصول تاريخ و فرهنگ خودمان باشد و از هر نظر با آمال و آرمانها و تراديسيونهاى خودمان سازگار و هماهنگ باشد . اين موضوع عيناً در حكم همان طرحى است كه رهبران متخصص تعليم و تربيت عصر ما از آن طرفدارى مىكنند .
جان ديوئى مىگويد : « از آنجايى كه تحصيل عبارت است از يك سير اجتماعى و اجتماعات متعددى در جهان وجود دارند ، لذا نقد تعليم و تربيت ، مستلزم ايدهآل و آرمان اجتماعى خاصى است » . « 1 » پروفسور نيبلت اين نكته را به طور روشنى توصيف مىكند وى مىگويد : « معنى تربيت دنبالهء وضع رشد و تكاملى است كه بشر بدان نايل مىشود ، صورت از لحاظ تشكل جسمى نُه ماه قبل از آنكه متولد شويم در ما نقش مىبندد . ولى پس از آنكه متولد شديم ، اين فرهنگ جامعه است كه صورت و موقعيت رحم مادر را به خود مىگيرد و در محيط اجتماع اين روح است كه شكل مىگيرد نه جسم » . « 2 »
پروفسور كلارك نكتهء بسيار مهمى را در اين زمينه تذكر مىدهد ، به اين شرح : « . . . تحصيل يا تعليم و تربيت به هر معنايى كه باشد بايد اولين مقصودش تأمين و تثبيت يك فرهنگ پذيرفته شده باشد ،
هامش
( 1 ) . مراجعه شود به كتاب دموكراسى و تعليم و تربيت ، ص 115 .
( 2 ) . مراجعه شود به كتاب تعليم و تربيت و اراده .