از توضيحاتى كه در بالا داده شد مقصود اين نيست كه دربارهء اصالت فكر ابنخلدون شكى ايجاد كرده باشم ، بلكه آنچه مىخواهم بگويم اين است كه پس از توجّه به جهت و مسيرى كه فرهنگ اسلام پيش گرفته بود و در جريان آن خود را نشان مىداد فقط شخص مسلمان بود كه مىتوانست تشخيص دهد كه « تاريخ يعنى حركت دسته جمعى مستمر و متوالى و توسعه و تكامل واقعى غير قابل اجتناب ، در ظرف زمان » . مسألهء قابل توجّه در اين نظر مربوط به تاريخ ، همان طريقى است كه ابنخلدون به وسيله آن « وضع تغيير » را در نظر مىگيرد و به آن مىانديشد . نحوهء نظر و انديشهء ابنخلدون در اينباره بىنهايت مهم است ، زيرا مدلول فكر و نظر ابنخلدون اين است كه تاريخ به عنوان يك حركت مستمر و متوالى در ظرف زمان ، حركتى است كه اصالت و خلاقيت دارد و چنان حركتى نيست كه طريق و مسير آن قبلًا تعيين شده باشد .
ابنخلدون از دانشمندان علوم ماوراء الطبيعه نبود بلكه مخالف اين گروه بود ولى از لحاظ ماهيت نظر و انديشهاى كه داشت بايد او را مقدم بر برگسن « 1 » دانست و من قبلًا ضمن بحث دربارهء تاريخ فرهنگ اسلامى ، به كسانى كه در اين انديشه سبقت داشتهاند اشاره كردهام .
نظر قرآن در تبديل روز به شب ، به عنوان سمبل و مظهر حقيقت نهايى كه هر لحظه با شكوه و عظمت تازهاى جلوه مىكند و همچنين تمايل نظر علماى ماوراء الطبيعه به اينكه عينيتى براى زمان قايل مىشوند و نيز نظر ابنمسكويه حاكى از اينكه حيات عبارت است از يك حركت انقلابى ، و بالاخره اظهارنظر قاطع بيرونى به اينكه طبيعت
هامش
( 1 ). Bregson