كه فرهنگ عرب ( اسلام ) سهم بسيار مهمى در تاريخ فرهنگ آسيا دارد . مندرجات اين دو فصل ، مبتنى بر يك سوء تشخيص از ماهيت اسلام است كه به عنوان يك جنبش مذهبى تلقى شده است و سوء تشخيص ديگر آن مربوط به فعّاليت فرهنگى است كه مولود آن جنبش بوده است . نظر و تز عمدهء اشپنگلر اين است كه هر فرهنگى ارگانيسم مخصوص به خود دارد و هيچگونه نقطهء تماسى با فرهنگهايى كه از لحاظ تاريخ مقدم يا مؤخر از آن است ندارد . در حقيقت مطابق گفتهء او هر فرهنگى خصوصياتى دارد و براى نظر و تحقيق دربارهء اشيا ، طريق خاصى اختيار مىكند كه اين طريق به هيچ وجه در دسترس اشخاص ديگرى كه فرهنگ متفاوتى دارند نيست .
اين مؤلف در عين تشويش و اضطراب خاطرى كه دارد ، مىخواهد اين ادعا را مدلل كند . رشتهء انبوهى از واقعات و تعبيراتى را براى نشان دادن اينكه روح فرهنگ اروپايى از هر جهت آنتى كلاسيك « 1 » يعنى مخالف مكتب قديم است ، جمعآورى مىكند و مىگويد كه اين روح آنتى كلاسيك فرهنگ اروپايى ، از هر جهت مديون نبوغ مخصوص اروپايىهاست و هيچگونه الهامى در اينباره از فرهنگ اسلام نگرفته است ، زيرا به عقيدهء اشپنگلر فرهنگ اسلام از جهت روح و از لحاظ مميزات و خصوصيات فرهنگى مجوسى است . به عقيدهء من نظر اشپنگلر دربارهء روح فرهنگ جديد اروپا كاملًا صحيح است و من در ضمن ايراد اين خطابهها سعى كردهام تا روشن كنم كه روح مخالفت عالم جديد با سبك قديم در حقيقت از معارضهء اسلام با فكر يونانى سرچشمه گرفته است . بديهى است اشپنگلر چنين نظرى را قبول
هامش
( 1 ). Anticlassic