بشناسد ، به طورى كه فلنت « 1 » مىگويد : « هيچ نويسندهء مسيحى و يا دست كم ، هيچ فرد ديگرى در امپراطورى روم حيثيت و اعتبارى بيشتر از اين كسب نكرد كه وحدت بشر را به عنوان يك مفهوم معنوى تلقى كند و بس » .
اين نكته را بايد اضافه كرد كه حتّى بعد از دوران روم قديم به نظر نمىرسد كه اين فكر از لحاظ عمق و ريشه در اروپا پيشرفتى كرده باشد . از طرف ديگر پيشرفت فكر ناسيوناليزم ( مليت پرستى ) منطقهاى كه به اصطلاح دربارهء مميزات يا خصوصيات ملى توصيه و تأكيد مىكند مثل اين است كه مىخواهد عنصر وسيع انسانيت را دربارهء هنر و ادبيات نابود كند . اما اين موضوع در اسلام به كلى صورت ديگرى داشت به اين معنى كه اين موضوع از لحاظ منطق اسلام ، نه يك مفهوم فلسفى بود و نه يك رؤياى شعرى . هدف اسلام به عنوان يك جنبش اجتماعى ، اين بود كه اين فكر را در زندگانى روزانه هر فرد مسلمانى يك عامل زنده قرار دهد و بدين طريق به طور غير محسوس و بى سر و صدا آن را پيشرفت دهد و ثمربخش سازد .
2 . معناى دقيق حقيقت زمان و مفهوم حيات به عنوان حركت متوالى و جنبش مستمر در طى زمان .
مهمترين نكتهء جالب و قابل توجّه در نظر ابنخلدون راجع به تاريخ ، همين مفهوم اخير حيات و زمان است و مدح و منقبت فلنت از ابنخلدون مربوط به همين موضوع است كه مىگويد : « افلاطون و ارسطو و اگوستن ، نظير ابنخلدون نيستند و ساير فلاسفه و دانشمندان حتّى ارزش آن را ندارند كه اسامىشان در قبال اسم ابنخلدون ذكر شود » .
هامش
( 1 ). Flint