منعكس شد ، سيّد سليمان ندوى ، بزرگترين شخصيت علمى پاكستان كه آن وقت رييس ندوةالعلما بود در لكنهو ، با اشتياق تمام براى ديدار اقبال به لاهور آمد .
وقتى كه به ملاقات او نايل شد گفت : « من صرفاً براى ديدار شما سفر كردم و يك مطلب دارم كه مرا به ديدار شما فرستاده است » .
اقبال گفت : « بفرماييد » .
گفت : « من و امثال من چهل يا پنجاه سال بيشتر در قرآن و حديث و معلومات اسلامى كار مىكنيم ، ولى هيچ وقت نتوانستيم مقام و موقعيت تو را احراز كنيم و به نسبتى كه تو مسلّط شدى و خود را در دل پير و جوان مسلمان جا كردى ما نتوانستهايم ، كارى از ما ساخته نيست . سرّ اين چه باشد ؟ »
اقبال تعارفى كرد . او اصرار كرد كه حقيقت را بگو . اقبال گفت : « اگر شخصيت من و نغمهها و سرودهاى من اثرى داشته باشد ، قطعاً به اين دليل است كه حرف پدرم را گوش كردم و قرآن را طورى خواندم كه گويى با من حرف مىزند ، در مسافرت ، به هنگام تحصيل در كمبريج و مونيخ ، در زمستان و تابستان » .
به هر حال اين بود سرّ شخصيت و گوشهاى از تربيت اوّليه اقبال كه به اين مرحله رسيد .
ولى استاد سيّد ابوالحسن ندوى كه از بهترين شخصيتهاى اسلام است طى چند كنفرانسى كه در قاهره و دمشق داده بود دربارهء خصوصيات اقبال صحبت كرد و اظهار نمود يكى از اسرار شخصيت اقبال ، سحرخيزى او بود . اقبال مكرر گفته است كه من هرچه دارم از سحرخيزى دارم . به دليل اشعارى كه بعداً سرود اما من در فارسى آن را نيافتم ، ولى گويا در زبان اردو باشد .
سيّد ابوالحسن گويد اقبال در
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 323
مساهمون: أحمد أمين
ص٣٢٣