تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
مناجات‌هايش گفته است : « خدايا هر چه دارم و هر چه مىخواهى بگير ولى سوز و آه سحرى را از من مگير . خدايا ! از تو مىخواهم كه به جوانان مسلمان اين شور را بدهى تا آنها نيز از بركت قرآن برخوردار شوند » . به هر حال اينها گوشه‌اى از مقدمات شخصيت اقبال بود . البته آقايان استفاضه فرمودند كه اقبال به چه كيفيت تمدن مهلك غرب را مورد انتقاد قرار داد . در ذيل يكى از سروده‌هاى او را تحت عنوان « تمدن فرنگ » كه از ديوان او رونويسى كرده‌ام شاهد مىآورم .
نوا از سينهء مرغ چمن برد * ز خون لاله آن سوز كهن برد به اين مكتب ، به اين دانش چه نازى * كه ان در كف نداد و جان ز تن برد
اين حرف را پنجاه سال پيش گفت كه همه به فرنگى مآب شدن و پيروى از تمدن و سنن غرب افتخار مىكردند . مسألهء مهم‌ترى كه اقبال روى آن تكيه داشت ، بحث مليت بود . او مىگويد اين مليت ، سامان زندگى مسلمانان را ويران كرده است . در سفرى كه به عليگر كرده بودم و اشعار اقبال در دسترس مردم بود ، در سالن سخنرانى عليگر ديدم كه يكى از فرمانروايان آن روز هندوستان اعتراف كرد كه بلاى قرن ما ناسيوناليزم است و اين دو جنگى كه بشر را به خاك و خون كشيد مولود ناسيوناليزم است . اقبال نه براى اسلام و مسلمانان بلكه براى تمام بشريت اسلام را نه از لحاظ عقيدهء پدر و مادرى ، بلكه از لحاظ تشخيص علمى ، داروى دردهاى جهان دانسته است و