بحث قرار دهيم ولى براى نشان دادن فلسفهء او در مسأله راجع به احترام به ذات بشر اين مقدار را مىتوان گفت كه اقبال براى بشريت پيام اميد و نشاط آورده و تصريح مىكند كه عامل حرص و هوس كه بشر را براى بزرگىهاى كاذب تحريك مىكند ، موجب آن شده است كه انسان از اميد و نشاط محروم بماند .
ذرّهام ، مهر منير ، آن من است * صد سحر ، اندر گريبان من است
خاك من روشنتر از جام جم است * محرم از نازادهاى عالم است
فكرم آن آهو سر فتراك بست * كو هنوز از نيستى بيرون نجست
در جهان خورشيد نو زاييدهام * رسم و آيين فلك ناديدهام
انتظار صبحخيزان ، مىكشم * اى خوشا زرتشتيان آتشم
نغمهام از زخمه بىپرواستم * من نواى شاعر فرداستم
عصر من دانندهء اسرار نيست * يوسف من بهر اين بازار نيست
نااميدستم ز ياران قديم * طور من سوزد كه مىآيد كليم
نغمهء من از جهان ديگر است * اين جرس را كاروان ديگر است
اى بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد * چشم خود بربست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نيستى بيرون كشيد * چون گل از خاك مزار خود دميد
برقها خوابيده در جان من است * كوه و صحرا باب جولان من است
چشمهء حيوان براتم كردهاند * محرم راز حياتم كردهاند
ذره از سوز نوايم زنده گشت * پر گشود و كرمك تابنده گشت
هيچكس رازى كه من گويم نگفت * همچو فكر من دُر معنى نسفت
سرّ عيش جاودان خواهى بيا * هم زمين هم آسمان خواهى بيا
مفاد منظومهء غرايى را كه اقبال در زبان اردو سروده و به عربى نقل شده چون از قطعات ادبى نفيس و از بدايع قريحه و فكر اقبال شناخته شده است نگارنده از عربى ترجمه كرده كه آن را در ذيل از نظر