بديهى است كه محيط خارج وجود دارد و حقيقتى مسلم است . ولى اين پرسش مطرح مىشود كه ماهيت صحيح جهان خارج چيست ؟
اقبال مىكوشد تا براى تعيين و تشخيص ماهيت جهان خارج به قياس دست يابد . بر اساس قياسِ خودى ممكن است معتقد شد كه جهان طبيعت ، در زمان منداست ولى زمان فقط چيزى را دارد كه عبارت است از خودى . در اين صورت جهان طبيعت ذات منحصر و بىنظيرى است .
اگر ماهيت جهان عبارت از خودى باشد ، نتيجه اين مىشود كه خودى عبارت است از حيات ، و حيات در حال تغيير و تبديل دائم و مستمر است . در جهان ، فعّاليت ثابت و پايدارى وجود دارد كه عبارت است از عمل و حركت ؛ و جهان نيز مانند هر نوع حياتى آزاد ، خلاق و به طور كلى اصيل است .
بنابر آنچه گفته شد ، جهان دائماً در حال نشو و نما و تحول و انفجار است . اين جهانى كه هميشه در حال پيشروى و تجدد و تحول است ، چنان حالتى دارد كه امكانات داخلى آن از جهت نشو و نما و سير تكاملى ، هيچگاه حد و مرزى را نمىشناسد ، خلاصهء كلام اينكه جهان آزاد است و در حال حركت ، و وجود راكدى نيست .
اقبال براى خودىِ نهايى نيز خاصيت و ماهيتى مانند ماهيت خود قايل است . ولى خودى نهايى از جهان جدا نيست به طورى كه بتوان فرض كرد بين او و ما بُعد مسافت وجود دارد .
اين بحث ما را به اين نتيجه مىرساند كه : ذات يا خودى نهايى ، به صورتى كه گروهى از الهيون ، كه به تشبيه و تمثيل متوسل مىشوند ، تصور مىكنند از جهان جدايى داشته باشد ، ما فوق جهان نيست ، به عبارت ديگر خارج از جهان نيست . قدرت او نامحدود است و بى
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 309
مساهمون: أحمد أمين
ص٣٠٩