تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
كوشش در تحقق دادن به آنها . عشق ، عاشق و معشوق را از يكديگر مشخص مىسازد » . شايد نزديك‌ترين مفهوم عشق در منطق اقبال همان مفهوم عشق شاعر و صوفى بزرگ شرق ، مولانا رومى ، باشد . اقبال رابطهء بين عشق و خودى را در اين اشعار تشريح كرده است كه مىگويد :
نقطهء نورى كه نام او خودى است * زير خاك ما شرار زندگى است از محبت مىشود ، پاينده‌تر * زنده‌تر ، سوزنده‌تر ، پاينده‌تر از محبت اشتعال جوهرش * ارتقاى ممكنات مضمرش فطرت او آتش افروزد ز عشق * عالم‌افروزى بياموزد ز عشق از نگاه عشق خارا شق مىشود * عشق حق ، آخر سراپا حق شود

2 . فقر

. مقصود اقبال از بيان اين كلمه بىاعتنايى به پاداش‌هاى اين جهان يا جهان ديگر و احتراز از آنهاست كه به شخص مىدهند و اكثريت افراد بشر به آن رشك مىبرند . در منطق اقبال معنى اين اصطلاح عبارت از بىعلاقگى كامل شخص به امتيازات و برترىها و دارايىهاى ديگران است و با احراز به چنين حالتى ، اين معنى در حكم ، سپرى مىشود در برابر هوس‌هايى كه انسان را در اين جهان بيچاره مىكند . در حقيقت اقبال اين كلمه را به جاى استغنا به كار برده است .