از ولاى دودمانش زندهام * در جهان مثل گهر تابندهام
نرگسم وارفتهء نظارهام * در خيابانش چو بو آوارهام
زمزم ار جوشد ز خاك من از اوست * مى اگر ريزد ز تاك من از اوست
خاكم و از مهر او آيينهام * مىتوان ديدن نوا در سينهام
از رخ او فال پيغمبر گرفت * ملّت حق از شكوهش فر گرفت
قوت دين مبين فرمودهاش * كاينات آيينپذير از دودهاش
مرسل حق كرد نامش بوتراب * حق يداللَّه خواند در امالكتاب
هر كه داناى رموز زندگيست * سرّ اسماى على داند كه چيست
خاك تاريكى كه نام او تن است * عقل از بيداد او در شيون است
فكر گردون رس ، زمين پيما از او * چشم كور و گوش ناشنوا از او
شير حق اين خاك را تسخير كرد * اين گل تاريك را اكسير كرد
مرتضى كز تيغ او حق روشن است * بوتراب از فتح اقليم تن است
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 280
مساهمون: أحمد أمين
ص٢٨٠