مرد كشورگير از كرارى است * گوهرش را آبرو خوددارى است
هر كه در آفاق گردد بوتراب * باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر كه زين بر مركب تن تنگ بست * چون نگين بر خاتم دولت نشست
زير پاش اينجا شكوه خيبر است * دست او آنجا قسيم كوثر است
از خود آگاهى يداللهى كند * از يداللهى شهنشاهى كند
ذات او دروازهء شهر علوم * زير فرمانش حجاز و چين و روم
در معنى حرّيت اسلامى و راز حادثه كربلا
هر كه پيمان با هوالموجود بست * گردنش از بند هر معبود رست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است * عشق را ناممكن از ما ممكن است
عقل سفاك است و او سفاكتر * پاكتر چالاكتر بىباكتر
عقل در پيچاك اسباب و علل * عشق چوگان باز ميدان عمل
عشق صيد از زور بازو افكند * عقل مكار است و دامى مىزند