مسلمان فرنگى مآب
بتان تازه تراشيدهاى دريغ از تو * درون خويش نكاويدهاى دريغ از تو
چنان گداختهاى از حرارت افرنگ * ز چشم خويش تراويدهاى دريغ از تو
به كوچهاى كه دهد خاك را بهاى بلند * به نيم غمزه نيرزيدهاى دريغ از تو
گرفتم اينكه كتاب خرد فرو خواندى * حديث شوق نفهميدهاى دريغ از تو
طواف كعبه زدى گرد دِير گرديدى * نگه به خويش نَه بنمودهاى دريغ از تو
مسلمان بتپرست
چه گويمت ز مسلمان نامسلمانى * جز اينكه پور خليل است و آذرى داند
يكى به غمكدهء من گذر كن و بنگر * ستاره سوختهاى كيمياگرى داند
نهضت آزادى طلبى در شرق
مشرقى باده چشيده است ز ميناى فرنگ * عجيبى نيست اگر توبهء ديرينه شكست
فكر نوزادهء او شيوه تدبير آموخت * جوش زد خون به رگ بندهء تقدير پرست
ساقيا تنگدل از شورش مستان نشوى * خود تو انصاف بده ، اين همه هنگامه كه بست ؟