تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥

مسلمان فرنگى مآب

بتان تازه تراشيده‌اى دريغ از تو * درون خويش نكاويده‌اى دريغ از تو چنان گداخته‌اى از حرارت افرنگ * ز چشم خويش تراويده‌اى دريغ از تو به كوچه‌اى كه دهد خاك را بهاى بلند * به نيم غمزه نيرزيده‌اى دريغ از تو
گرفتم اين‌كه كتاب خرد فرو خواندى * حديث شوق نفهميده‌اى دريغ از تو طواف كعبه زدى گرد دِير گرديدى * نگه به خويش نَه بنموده‌اى دريغ از تو

مسلمان بت‌پرست

چه گويمت ز مسلمان نامسلمانى * جز اين‌كه پور خليل است و آذرى داند يكى به غمكدهء من گذر كن و بنگر * ستاره سوخته‌اى كيمياگرى داند

نهضت آزادى طلبى در شرق

مشرقى باده چشيده است ز ميناى فرنگ * عجيبى نيست اگر توبهء ديرينه شكست فكر نوزادهء او شيوه تدبير آموخت * جوش زد خون به رگ بندهء تقدير پرست ساقيا تنگدل از شورش مستان نشوى * خود تو انصاف بده ، اين همه هنگامه كه بست ؟