تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
دل از ذوق تپش دل بود ، ليكن * چو يكدم از تپش افتاد گل شد

استغنا

دل به حق بند و گشايش ز سلاطين مطلب * كه جبين بر در اين ميكده سودن نتوان در جهان بال و پر خويش گشودن آموز * كه پريدن نتوان با پر و بال دگران مرد آزادم و آن گونه غيورم كه مرا * مىتوان كشت به يك جام زلال دگران اى كه نزديك‌تر از جانى و پنهان ز نگاه دگران * هجر تو خوشترم آيد ز وصال دگران

خودشناسى و استقلال نفس

اى كه در مرسه جويى ادب و دانش و ذوق * نخرد باده كس از كارگه شيشه‌گران خود افزود مرا درس حكيمان فرنگ * سينه افروخت مرا صحبت صاحب‌نظران
بركش آن نغمه كه سرمايهء آب و گل توست * اى ز خود رفته ، تهى شو ز نواى دگران ز خاك خويش طلب آتشى كه پيدا نيست * تجلى دگرى در خور تماشا نيست