دل از ذوق تپش دل بود ، ليكن * چو يكدم از تپش افتاد گل شد
استغنا
دل به حق بند و گشايش ز سلاطين مطلب * كه جبين بر در اين ميكده سودن نتوان
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز * كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
مرد آزادم و آن گونه غيورم كه مرا * مىتوان كشت به يك جام زلال دگران
اى كه نزديكتر از جانى و پنهان ز نگاه دگران * هجر تو خوشترم آيد ز وصال دگران
خودشناسى و استقلال نفس
اى كه در مرسه جويى ادب و دانش و ذوق * نخرد باده كس از كارگه شيشهگران
خود افزود مرا درس حكيمان فرنگ * سينه افروخت مرا صحبت صاحبنظران
بركش آن نغمه كه سرمايهء آب و گل توست * اى ز خود رفته ، تهى شو ز نواى دگران
ز خاك خويش طلب آتشى كه پيدا نيست * تجلى دگرى در خور تماشا نيست