خوب اگر درنگرى جز به ريا نيست حيات * هر كه اندر گرو صدق و صفا بود ، نبود
دعوى صدق و صفا ، پردهء ناموس رياست * پيرشان گفت ، مس از سيم ببايد اندوه
نقش فرنگ
از من اى باد صبا گوى به داناى فرنگ * عقل تا بال گشوده است گرفتارتر است
برق را اين به جگر مىزند آن رام كند * عشق از عقل فسون پيشه جگردارتر است
* * *
چشم جز رنگ گل و لاله نبيند ورنه * آنچه در پردهء رنگ است پديدارتر است
عجب آن نيست كه اعجاز مسيحا دارى * عجب اين است كه بيمار تو بيمارتر است
* * *
دانش اندوختهاى دل ز كف انداختهاى * آه از آن نقد گران مايه كه در باختهاى
* * *
نوا از سينهء مرغ چمن برد * ز خون لاله سرخى كهن برد
به اين دانش به اين بينش چه نازى * به كف ناداده نان ، جان از بدن برد