تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
به ملك جم ندهم مصرع نظيرى « 1 » را * كسى كه كشته نشد از قبيلهء ما نيست اگر چه عقل فسون پيشه لشكرى انگيخت * تو دل گرفته نباشى كه عشق تنها نيست گر به خود محكم شوى ، سيل بلا انگيز چيست * مثل گوهر در دل دريا نشستن مىتوان

عشق محمدى

تب و تاب بتكدهء عجم نرسد به سوز و گداز من * كه به يك نگاه محمد عربى ، گرفت حجاز من چه كنم كه عقل بهانه‌جو گرهى به روى گره زند * نظرى كه گردش چشم تو شكند طلسم مجاز من

خرابات فرنگ و نقش تازه

اين خرابات فرنگ است و ز تأثير ميش * آن‌چه مذموم شمارند ، نمايد محمود نيك و بد را به ترازوى دگر سنجيدند * چشمه‌اى داشت ترازوى نصارا و يهود خوب زشت است اگر پنجهء گيرات شكست * زشت خوبست ، اگر تاب و توان تو فزود
هامش
( 1 ) . منظور نظيرى نيشابورى است .