درخشيد برق سبك سير و گفت * غلط كردهاى ، خندهء يكدم است
ندانم به گلشن كه برد اين خبر * سخنها ميان گل و شبنم است
زندگى و عمل
ساحل افتاده گفت گر چه بسى زيستم * هيچ نه معلوم شد ، آه كه من كيستم
موج ز خود رفتهاى تيز خراميد و گفت * هستم اگر مىروم ، گر نروم نيستم
علم و عمل
ما كه اندر طلب از خانه برون تاختهايم * علم را جان بدميديم و عمل ساختهايم
زندگى و مرگ
اى برادر من تو را از زندگى دادم نشان * خواب را مرگ سبكدان ، مرگ را خواب گران
عشق و علم
جز عشق حكايتى ندارم * پرواى ملامتى ندارم
از جلوهء علم بىنيازم * سوزم گريم تپم گدازم
تبديل عقل به عشق
چه مىپرسى ميان سينه دل چيست * خرد چون سوز پيدا كرد دل شد