تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
در خواب ناز بود به گهوارهء سحاب * واكرد چشم شوق به آغوش كوهسار از سنگريزه نغمه گشايد خرام او * سيماى او چو آيينه بىرنگ و بىغبار زى بحر بيكرانه چه مستانه مىرود * در خود يگانه از همه بيگانه مىرود در راه او بهار پرىخانه آفريد * نرگس دميد و لاله دميد و سمن دميد گل عشوه داد و گفت يكى پيش ما بايست * خنديد غنچه و سر دامان او كشيد ناآشناى جلوه فروشان سبزپوش * صحرا بريد و سينهء كوه و كمر دريد زى بحر بيكرانه چه مستانه مىرود * در خود يگانه از همه بيگانه مىرود صد جوى و دشت و مرغ و كهستان و باغ و راغ * گفتند اى بسيط زمين با تو سازگار
ما را كه راه از تنگ آبى نبرده‌ايم * از دستبرد ريگ بيابان نگاه دار « 1 » واكرده سينه را به هواى شرق و غرب * در بر گرفته همسفران زبون و زار
هامش
( 1 ) . مقصود شاعر از اين بيت بيان حال كيش يهود و نصارا و ساير اديان است كه به حال ركود مانده‌اند و از جويبار اسلام درخواست كردند كه ما را نيز همراه خودت ببر .