مشغول بحث و گفتگو مىشود . آنگاه آنها معانى و مضامين جاويد و مخلدى را براى او بيان مىكنند . شاعر در اين مسافرت آسمانى بدواً به كرهء ماه مىرود . در اينجا ، رومى او را به يك نفر دانشمند هندو ، به نام ويش واميترا ، يعنى جهاندوست ، معرفى مىكند . رومى در اين مجلس به جهاندوست مىگويد : « در حال حاضر ، راه ترقّى براى بشريت منحصر در اين است كه دو فرهنگ شرق و غرب با يكديگر تركيب و تلفيق شوند » . و اضافه مىكند كه مشرق زمين تمام فكر و حواسش را در روحانيت متمركز ساخته ، در حالى كه مغرب زمين غرق در ماده پرستى شده و از روحانيت و معنويت غفلت ورزيده است ؛ و مطلب را اين طور خلاصه مىكند كه :
شرق حق را ديد و عالم را نديد * غرب ، عالم ديد و اندر وى خزيد
بعداً شاعر بالاتر مىرود تا مىرسد به درهء « يار گميد » و در اين نقطه با ارواح بودا و زرتشت و مسيح و محمد صلى الله عليه و آله كه چهار نفر از رهبران روحانى نامى و از معلمان بشريتاند ، برخورد مىكند و گفت و شنودهايى دارد . سپس به كرهء مريخ مىرود و در آنجا با رهبران مسلمان ، سيّد جمالالدين اسدآبادى ، معروف به افغانى و سعيد حليم پاشا ملاقات مىكند .
اقبال در اين مصاحبه به سيّد جمالالدين گزارش مىدهد كه ملل شرق راه خطايى را در پيش گرفته و فرنگى يا فرنگى مآب مىشوند و سپس همين موضوع را با سعيد حليم پاشا در ميان مىگذارد . سعيد حليم پاشا شرق و غرب را با يكديگر مقايسه مىكند و در نتيجهء اين سنجش رأى مىدهد كه نجات بشريت در آن است كه تمدن شرق و غرب با يكديگر تلفيق شوند .