مرغ خوش لهجه و شاهين شكارى از توست * زندگى را روش نارى و نورى از توست
دل بيدار و كف خاك و تماشاى جهان * سير اين ماه به شب گونه عمارى از توست
همهء انگار من از توست چه در دل چه به لب * گوهر از بحر برآرى ، نه برارى از توست
من همان مشت غبارم كه به جايى نرسد * لاله از توست و نم ابر بهارى از توست
نقش پرداز تويى ، ما قلم انشاييم * حاضر آرايى و آينده نگارى از توست
گلهها داشتم از دل ، به زبانم نرسيد * مهر و بى مهرى و عيارى و يارى از توست
نكتهاى كه به كرات در غزليات اقبال به چشم مىخورد ، مفهوم زيبايى است و عشق . اقبال ( جز در مواردى كه از شرف و فضيلت خبرى نيست ) در همه چيز زيبايى مىبيند و عالىترين و زيباترين مدارج زيبايى را در قدرت و كمال جستجو مىكند . زيبايى عبارت است از تجربيات و فعّاليتهاى معنوى و ذهنى ، نه اينكه خاصيت اشيا باشد و بالاخره موضوعى اعتبارى و نسبى است .
اقبال تجلى زيبايى را در اشيايى مىبيند كه قدرت و كمالى در آن وجود داشته باشد و همين مفهوم زيبايى ، يك نوع روح حيات و مردانگى به اشعار او مىدهد كه اكثر ادبيات شرقى فاقد آن است . براى درك اين معنى بايد به مضامين ذيل توجّه دقيق نمود :
چند به روى خودكشى پردهء صبح و شام را * چهره گشا ، تمام كن ، جلوهء ناتمام را