تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
سوز و گداز حالتى است ، باده ز من طلب كنى * پيش تو چون بيان كنم مستى اين مقام را من به سرود زندگى آتش آن فزوده‌ام * تو نم شبنمى بده لالهء تشنه كام را عقل ورق ورق بگشت ، عشق به نكته‌اى رسيد * طاير زندگى برد ، دانهء زير دام را نغمه كجا و من كجا ، ساز سخن بهانه‌اى است * سوى قطار مىكشم ، ناقهء بىزمام را وقت صريح گفتن است ، من به كنايه گفته‌ام * خود تو بگو كجا برم ، هم نفسان خام را
با اين‌كه اقبال در زمينهء انواع و اقسام احساسات و عواطف بشرى نغمه سرايى كرده است مع‌ذلك بايد گفت كه سروده‌هاى عاشقانهء او سرآمد ساير نغمات اوست . اقبال دربارهء نقشى كه عشق در رشد و تكامل شخصيت و اخلاق انسان ايفا مىكند ، اصرار مىورزد و اين وصف را به صورت وسيعى بيان كرده تا جايى كه مىگويد :
فكرم چه به جستجو قدم زد * در دير شد و در حرم زد در دشت طلب بسى دويدم * دامن چو گرد باد چيدم پويان بى خضر ، به سوى منزل * بر دوش خيال بسته محمل
جوياى مى و شكسته جامى * چون صبح به باد چيده دامى پيچيده به خود چو موج دريا * آواره چو گردباد صحرا عشق تو دلم ربود ناگاه * از كار گره گشود ناگاه آگاه ز هستى و عدم ساخت * بتخانهء عقل را حرم ساخت چون برق به خرمنم گذر كرد * از لذت سوختن خبر كرد سرمست شدم ز پا فتاد * چون عكس ز خود جدا فتاده