را در تقلاى زندگى و كشمكش حيات كمك كرده باشد و براى انجام چنين منظورى است كه نغمهء حيات و سرود زندگى را مىسرايد .
اقبال در توصيف و تشريح هنر مىگويد :
اى همنفسان ! ذوق هنر پسنديده است و مطلوب ، ولى هنرى كه ما را به حقايق اشيا رهبرى نكند چه اثرى بر آن بار خواهد بود ؟
مقصود از هنر ، اكتساب حرارت حيات ابدى است ، و گرنه اين شراره ، يك آنچه فايده دارد ؟
ملّتها نمىتوانند بدون معجزه قيام كنند ؛ از هنرى كه خاصيت عصاى موسى در آن نباشد ، چه ساخته است ؟
و در جاى ديگر مىگويد :
مقصود از علم ، كشف حقيقت است و غرض از هنر ، مصور ساختن و مجسم كردن حقيقت است .
اقبال تحمل شنيدن حرف كسانى را كه مىگويند ، هنر به خاطر هنر ندارد . به عقيدهء او هنر بايد براى زندگى باشد و بس .
خداوند اقبال را هنرمند بزرگى آفريد ولى او هنرمند آرايشگرى نبود و غرض او از هنر اين بود كه براى بشريت ، در مسيرى كه دارد و در راهى كه در جلو دارد ، وسايل كمك و راه هدايتى مهيا سازد .
اقبال هنر بزرگش را منحصراً در طريقى به كار مىبرد كه از طريق ابراز حقايق باعث نجات بشريت گردد و معنى واقعى اين حقايق براى بشريت نيز غير از اين چيزى نيست و همين صورت و قيافه است كه مىخواهد به هنر اقبال رنگ جهانى بدهد .
اقبال تحت تأثير دو عامل نيرومند هنرنمايى قرار گرفته و به هر دو
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 252
مساهمون: أحمد أمين
ص٢٥٢