تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
خاكم به فراز عرش بردى * زآن راز كه با دلم سپردى و اصل به كنار كشتيم شد * طوفان جمال زشتيم شد جز عشق حكايتى ندارم * پرواى ملامتى ندارم از جلوهء علم بىنيازم * سوزم ، گريم ، تپم ، گدازم
به طورى كه ملاحظه كرده‌ايم ، فلسفهء حيات در نظر اقبال مبتنى بر فعّاليت مستمر و عطش شوق و آرزوست ، و اين معنى جزيى است از دكترين عشق او ؛ با اين‌كه عشق مستلزم ناراحتى است مع‌ذلك همين ناراحتى و عدم آرامش است كه به حيات ارزش مىدهد ، تا ادامهء آن را بخواهيم و با توجّه به اين معانى است كه مىگويد :
عقلى كه جهان سوزد يك جلوهء بىباكش * از عشق بياموزد ، آيين جهان‌تابى عشق است كه در جانت هر كيفيت انگيزد * از تاب و تب رومى تا حيرت فارابى اين حرف نشاطآور مىگويم و مىرقصم * از عشق دل آسايد ، با اين همه بىتابى هر معنى پيچيده در حرف نمىگنجد * يك لحظه به دل درشو ، شايد كه تو دريابى
نبوغ شعرى اقبال به قدرى جامعيت دارد كه حتّى تنوع آن در غزليات وى مشهود و محسوس است . اقبال اشعارى را كه مىسرود كمال آن در ارتجالش مشهود بود و نيز مىتوانست اشعارى را بسرايد كه كمال آن در هنرنمايى آن باشد ، و باز توانايى آن را داشت كه اشعارى بسرايد كه در عين حال ، جنبهء ارتجالى و هنرى آن در كمال موزونيت با يكديگر تلفيق شده باشند . جمع شدن اين دو معنى با يكديگر موجب آن شده است كه اقبال يكى از بزرگ‌ترين غزل سرايان