كسى كه زخمه رساند به تار ساز حيات * ز من بگير كه آن بنده محرم راز است
مرا ز پردگيان جهان خبر دادند * ولى زبان نگشايم كه چرخ كج باز است
سخن درشت مگو در طريق يارى كوش * كه صحبت من و تو در جهان خداساز است
كجاست منزل اين خاكدان تيره نهاد * كه هر چه هست چو ريگ روان به پرواز است
تنم گلى ز خيابان جنت كشمير * دل از حريم حجاز و نواز شيراز است
به نظر اقبال زندگى عبارت است از توالى و استمرار هدفها و مقاصد و ارزشهاى راقى تازه و لاغير اين معنى به ذاته ، يعنى توالى و استمرار بىپايان تموجات و نوسانات ارواح ، آن جلوههاى جاذب و الهام بخش احساسات لطيف را به وجود مىآورد و همين عامل موجب ايجاد روحى مىشود كه لطيفترين مضامين شعرى را به صورت غزل درمىآورد .
غزل در زبان فارسى و اردو نمايندهء لطيفترين احساسات درونى بشر است ، ولى در غزل به طور كلى موضوعات و معانى يكنواختى ديده نمىشود ، زيرا شاعر خود را مقيد نمىداند كه منحصراً يك نوع احساسات و عواطف خاص را جلوه دهد .
شدّت احساسات و هيجانات درونى اقبال قابل ملاحظه است و دلدادهء موسيقى و آهنگ موزون مىباشد . اقبال به صورت روشن و مشخصى كلماتى را انتخاب مىكند كه بر انسجام و موزونيت بيانش مىافزايد . براى تجسم دادن اين معنى براى نمونه يكى از غزليات وى ذيلًا نقل مىشود :