مىكرد ، علتش اين بود كه آنچه را بايد مكتوم نگاه دارد ، آشكار مىكرد . بديهى است كسى كه داراى چنين اخلاقى باشد ، اگر حق و خير ! را در الحاد تشخيص داده باشد ، با صراحت و كمال جرأت بدون شك و ترديد ، به الحاد دعوت مىكند .
مسلم است كه سيّد به « اصول » معتقد است و براى بحث در « فروع » عقلش را كاملًا آزاد مىگذارد و در نتيجه چنين عمل و اقدامى است كه در نظر مردم متحجّر و متعصب ، به الحاد متهم مىشود و حرفهاى عجيب و غريبى راجع به او نسبت مىدهند . « 1 » سيّد از تقليد به شدت نفرت داشت و به اجتهاد دعوت مىكرد ، روزى در مجلس وى يكى از اقوال « قاضى عياض » مطرح بود و روايت كنندگان آن قول ، بدان عقيده توسل و تمسك مىجستند ، به ناگاه سيّد گفت : « سبحاناللَّه ! قاضى عياض به قدر وسعت عقل و فهم خودش حرفى را گفته است كه متناسب زمانش بوده است ، آيا كس ديگرى حق ندارد مطلبى كه به حق و حقيقت نزديكتر و معقولتر از قول قاضى عياض باشد ، بگويد ؟ اگر قاضى عياض و امثال او حق داشتهاند گفتههاى كسانى را كه مقدم بر آنها بودهاند رد كنند ، پس چرا ما حق نداشته باشيم آنچه را استنباط مىكنيم و موافق مقتضيات زمان ماست ، بگوييم ؟ معناى اينكه مىگويند باب اجتهاد مسدود است چيست ؟ و طبق كدام نص باب اجتهاد مسدود شده است و كدام پيشوا و امام گفته است كه كسى حق ندارد بعد از من اجتهاد كند و از هدايت قرآن بهرهياب شود و حديث صحيح را از ناصحيح جدا
هامش
( 1 ) . مگر اين جسارتها را نسبت به جد بزرگوارش حضرت على عليه السلام ننمودند ؟ و نگفتند : « قد كفرت يا على ؟ » . ( مترجم