وجود خدا نمىشود ! »
سيّد به شدت برافروخت و جوابى به او نداد ، و با بىاعتنايى به او بلند شد ، و حضار مجلس را به باغچه متصل به منزل دعوت كرد كه انواع پرندگان در آن باغچه وجود داشتند . خروسها سروصدا راه انداخته بودند و ساير پرندگان جيرجير مىكردند ، آنگاه سيّد گفت : « چطور ممكن است ناتوانترين حيوان بىزبانى را كه مشغول ذكر خداست ، بر انسان ناطقى كه منكر خداست ، ترجيح ندهيم ! » ؟
و اضافه كرد : « چگونه ممكن است كسى كه سرانجام بدنش را كرم مىخورد ، جرأت كند و منكر واجب الوجود شود ؟ و اگر انسان نتواند به وسيله اجرامى كه ما فوق او قرار گرفتهاند ، خدا را بشناسد ، و موعظه را بپذيرد ، پس همان بهتر كه به وسيلهء اجزا پوشيده و گنديده ، موعظه شود ! » .
آن وقت مرد ملحد خجالتزده و سرافكنده بدون خداحافظى از نزد ما خارج شد و رفت . به هر حال امكان ندارد اينگونه نوشتهها و گفتهها و اين غيرتمندى از ناحيهء مردى صادر شود كه ملحد باشد .
راجع به نفاق بايد گفت : « غيب جمالالدين در نفاق او نبود ، بلكه عيب و نقص او افراطى بود كه در صراحت گفتار داشت و ناتوانى او در كتمان عقيده » ! اين جمله از گفتههاى اوست :
« كمال نسبى در بشر وجود نخواهد داشت مگر وقتى كه آشكار بودن عقيدهء وى زياد باشد و كتمان آن كم ! » « 1 »
و باز بايد گفت : « اكثر رنجها و مشقتهايى را كه سيّد در زندگى تحمل
هامش
( 1 ) . به تعبير ديگر بايد بگوييم : كمال نسبى در نهاد هر شخصيت وقتى مشهود مىشود كه معتقدات اساسى او روشن و آشكار باشد و نكاتى را كه مكتوم نگاه مىدارد ، كم باشد . ( مترجم