سيّد به « آستانه » رفته بود ، همين شايعه رواج گرفته بود . مرحوم سيّد در دانشگاه خطابهاى ايراد كرده و ضمن آن خطابه گفته بود : « مشيّت انسان از هر جهت شبيه به بدن زنده است و هدف حتّى به منزلهء عضوى است ، حكومت و سلطنت مانند مغز است و صنعت و آهنگرى مانند بازو و كشاورزى مانند كبد . . . الخ . جسم زنده نخواهد ماند جز با روح - و روح مشيّت انسانيت ، نبوت است و حكمت ! »
سيّد را به خاطر اين اظهارات ، متهم به الحاد نموده و بر او حمله كردند كه نبوت را « صناعت » مىگويد ! و بدگويى را به جايى رساندند كه دوستانش او را نصيحت كردند كه از « آستانه » خارج شود ؟ و باز پس از آنكه به « مصر » آمد ، بعضى از علما و بعضى از افراد عوام ، او را متهم به « الحاد » دانستند . البته بايد دانست آن روزها « الحاد » در نظر اين شخصيتها و امثال آنان ، امرى بود سهل و ساده و براى نسبت دادن الحاد به كسى ، همين قدر كافى بود كه آن شخص در مسير آنها سير نكند و جامهء آنها را نپوشد ، يا سيگار بكشد ! و در قهوهخانه بنشيند و چند نفر يهودى و مسيحى در محضر او بنشينند ! و همانطور كه عقيدهء انسانى رنگ خاصى دارد ، تصور الحاد ديگران بسته به رأى و نظرى است كه درباره كسى داشته باشند . و باز پس از آنكه « سليم بك غنجورى » ترجمه حالى براى سيّد جمالالدين تحت عنوان « سحر هاروت » نوشت ، دوباره سيّد متهم به الحاد شد كه سليم نوشت : « اين مرد ، در علم ادبيات مقام بلندى را احراز كرده است ، تا جايى كه در پايان امر او را ملحد شناختهاند او عقيده دارد كه عالم قديم است و چنين مىپندارد كه جرثومههاى زنده كه در هوا پراكندهاند ، ترقّى مىكنند و تحول پيدا مىنمايند ، تا جايى كه در چشمها به صورت
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 123
مساهمون: أحمد أمين
ص١٢٣